تبليغاتX
نوشته‌های یک این‌جوری
نوشته‌های هر چند وقت یک بار من درباره هر چیز
 مارمالاد مرد

مگس‌ها توی اتاق می‌چرخند. تن مرد افتاده روی پشتی کاناپه. شانه‌هایش روی نشیمن‌اند. گردنش ۹۰ درجه به پشت خم شده و ۹۰ درجه هم به چپ چرخیده. گونه‌اش روی کفی مبل است. لب‌هایش مچاله شده و دندان‌های سفیدش بیرون افتاده‌اند. چشم چپش باز مانده و رنگش سبز شده. چشم راست بیرون ریخته. کره چشم بیست سانتی‌متری جلوتر از صورت مرد است. سوراخ شده و خمیر زردی از آن بیرون زده. چشم وا رفته و جذب مبل شده. صورت هم همین طور. انگار یک تنه مومی است که آرام آرام وا می‌رود. مرد کم‌کم مایع می‌شود و از بین بافت لباسش بیرون می‌زند. مرد به خورد کاناپه می‌رود.

جلوی کاناپه ال شکل، یک میز کوتاه و بزرگ مربعی شکل است. میز قهوه‌ای است، قهوه‌ای سوخته. روی سطح پرشیار آن یک لکه کرم‌رنگ از دهانه یک لیوان دسته‌دار به پهلو افتاده بیرون زده و تا لبه میز کش آمده. لکه پر است از ذره‌های غبار. دو پر طوسی‌رنگ توی کله چسبیده‌اند. در کنار لکه، طرح یک پا روی سطح میز است. کاسه شکلات و بشقاب پوست تخمه را به وضوح همین پا روی زمین انداخته. طرح پا از روی میز پایین می‌آید و تا پیش از ناپدید شدن چند قدم روی سرامیک‌های رگه‌دار کف اتاق می‌چرخد. چند لکه تیره روی زمین وا رفته و چسبیده‌اند. پای قرنیز قرمزرنگ سنگی اتاق، زیر دیوار سمت راستی، نواری عریض‌شونده از پر و مو هست که تا گوشه اتاق و زیر لولای در چوبی ادامه دارد. باد گاه‌گاهی توی خرده‌ریزها می‌زند و می‌چرخاندشان. پنجره شکسته و خرده‌های شیشه زیرش ریخته‌اند. روی لبه جنوب غربی شکستگی شیشه لکه‌های کدر خون چسبیده‌اند. قرمزی خون از بیرون شیشه شکسته تا پایین کشیده شده. کم‌رنگ است و مات. انگار که با یک قلم‌موی ده‌سانتی که توی نفت کثیف نقاشی بوده رویش کشیده‌اند. خط عریض خون چند سانتی از شکستگی شیشه پایین می‌آید و قطع می‌شود.

روکش کاناپه، پیش از آن که مرد جذبش شود، مخمل قهوه‌ای تیره بوده است. حالا از سیاه شروع می‌کند و همین طور که از تن مرد بالا می‌رود، به رنگی می‌رسد که احتمالا طوسی است. پیژامه گشاد مرد کمی از پایش پایین کشیده شده. کش پیژامه توی خمیر لزج صورتی فرو رفته و با آن شره می‌کند. تک و توک لکه‌های قرمزی روی پای پیژامه وجود دارد. لکه‌ها از کمر مرد بالا می‌روند و از پشتش پایین می‌آیند تا به شانه‌های برگشته‌اش می‌رسند. بین موهای مرد فرورفتگی هست. رنگ قرمز از روی سرش به پایین لیز خورده و با سیال صورتش مخلوط شده. صورت مرد از ریخت افتاده. قیافه‌اش قابل تشخیص نیست. زیر خیل مگس‌ها می‌توان سوراخ‌های بینی را دید که با مایع مخلوط صورت لیز خورده‌اند و حالا پایین‌تر از دهانند. دست راست مرد زیر تنه‌اش مانده. کف دست راست زیر صورت بوده. انگشت‌ها، که حالا یک برجستگی یک پارچه روی صورت هستند، نزدیک چشم‌خانه خالی‌اند. دست چپ افتاده کنار مرد.

تکه درشت بلور بین خرده‌های پنجره است. ته سیگار کنارش پخش شده. یک ته سیگار هم کنار پایه میز وسط است. سیب، پرتقال، تغییر رنگ داده‌اند اما هنوز قابل تشخیص‌اند. روی سیب یک شیار هست. پرتقال زیر لوستر چهارشاخه طلایی‌رنگ است. ترکیده و گوشتش بیرون ریخته. لوستر انگار که خاک گرفته است. رنگش مات شده. روی حباب‌های بزرگ دو تا از چهار لامپ آن لکه‌های سیاه قطره کرده‌اند و راه گرفته‌اند. باد از پنجره توی اتاق می‌زند، از سوراخ توی شیشه رد می‌شود و لوستر را آرام نوسان می‌دهد.

|+| نوشته شده توسط روزبه استیفایی در یکشنبه 1390/11/09 | موضوع: نوشته های دیگر |
 بدرود، عشق من

این ترجمه نیمه اول فصل ۱۰ رمان «Farewell, My Lovely»، نوشته ریموند چندلر است که در سال ۱۹۴۰ چاپ شده. فیلیپ مارلو، کارآگاه چندلر، درگیر یک ماجرای اخاذی شده. یک گروه تبه‌کار گردنبدی قیمتی را دزدیده‌اند و برای پس دادن آن درخواست هشت هزار دلار، یعنی چیزی حدود یک دهم ارزش واقعی گردنبد، کرده‌اند. مارلو به همراه ماریو، کسی که بنا بوده هشت هزار دلار را تحویل دزدها بدهد، به سر قرار می‌آید. کسی در آن اطراف نیست. ماریو در ماشین می‌ماند و مارلو در اطراف گشتی می‌زند. وقتی که بعد از چند دقیقه به کنار ماشین برمی‌گردد، کسی ضربه محکمی به سرش می‌زند و مارلو بی‌هوش روی زمین می‌افتد. فصل ۱۰، یعنی همین که این‌جا ترجمه شده، از لحظه به هوش آمدن دوباره مارلو آغاز می‌شود. می‌توانید متن اصلی این قسمت را هم در «ادامه مطلب» بخوانید.


۱۰

صدا گفت: «چهار دقیقه. پنج، شاید هم شش دقیقه. باید ساکت و سریع عمل کرده باشن. حتی یه فریاد هم نزد.»
چشمامو باز کردم و گیج و ویج به یک ستاره کم‌نور نگاه کردم. به پشت دراز شده بودم. حالم بد بود.
صدا گفت: «می‌تونسته یه کم بیشتر هم بوده باشه. حتی ممکنه سر جمع هشت دقیقه طول کشیده باشه. لابد توی بوته‌ها بوده‌ان، همون‌جایی که ماشین وایساده بود. طرف راحت ترسیده. لابد یه نور کوچیک توی صورتش انداخته‌ان و اونم تموم کرده— از ترس. بچه سوسول.»
سکوت شد. روی یک زانوم بلند شدم. درد از پشت سرم تا خود مچ پام تیر می‌کشید.
صدا گفت: «بعد یکیشون رفته تو ماشین، منتظر شده که تو برگردی. بقیه هم باز قایم شدن. لابد فهمیده‌ان می‌ترسه تنها بیاد. یا یه چیزی تو صداش مشکوکشون کرده، وقتی تلفنی باهاش حرف می‌زدن.»
خودم را، با منگی، روی صافی دست‌هام متعادل کردم و گوش دادم.
صدا گفت: «آره، تقریبا یه همچین اتفاقی افتاده.»
صدای من بود. همین‌طور که هوشیار می‌شدم، داشتم با خودم حرف می‌زدم. ناخودآگاه داشتم سعی می‌کردم از قضیه سر در بیارم.
گفتم: «خفه شو، لعنتی،» و حرف زدن با خودمو تموم کردم.
صدای قرقر موتورها در دوردست، نزدیک‌تر صدای جیرجیر زنجره‌ها، صدای ای-ای-ای کش‌دار و مخصوص قورباغه‌های درختی. فکر نمی‌کردم دیگه از این صداها خوشم بیاد.
یک دستمو از رو زمین برداشتم و سعی کردم شیره چسبناک علفو از روش بتکونم، بعد کشیدمش به کناره کتم. واسه صد دلار، کار خوبی بود. دست پرید به جیب تویی اورکتم. طبیعتا پاکت مانیلی‌ای در کار نبود. دست پرید توی کت خودم. کیف پولم هنوز سر جاش بود. یعنی صدتام هنوز توش بود؟ احتمالا نه. یه چیزی روی دنده‌های چپم سنگینی می‌کرد. تفنگ توی جلد بغلی چرمی.
تیریپ باحالی بود. تفنگمو برام جا گذاشته بودند. هر جور بود تیریپ باحالی بود—مثل این که بعد از چاقو زدن کسی چشماشو هم‌بذاری.
به پشت سرم دستی زدم. کلاهم هنوز سرم بود. با هر بدبختی بود برش داشتم و سر زیرش رو حس کردم. سر خوب قدیمی، خیلی وقت بود که داشتمش. حالا یک کم نرم شده بود، یک کم خمیری، و بیشتر از یک کم هم زخم و زیلی. ولی ازش کم شیره می‌اومد. کلاهه به داد رسیده بود. هنوزم می‌شد از سره استفاده کرد. دست‌کم یه سال دیگه می‌شد ازش استفاده کرد.
دست راستمو دوباره گذاشتم روی زمین و دست چپمو بلند کردم و اون‌قدر چرخوندمش که تونستم ساعتمو ببینم. تا اون‌جایی که من تونستم روش تمرکز کنم، صفحه شب‌رنگ داشت ۱۰:۵۶ رو نشون می‌داد.
تلفن ساعت ۱۰:۰۸ زنگ زده بود. ماریو مثلا حدود دو دقیقه صحبت کرده بود. چهار دقیقه دیگه هم طول کشیده بود که از خونه بیاییم بیرون. وقتی داری واقعا یک کاری می‌کنی زمان خیلی کند می‌گذره. منظورم اینه که می‌تونی توی چند دقیقه کلی تکون بخوری. منظورم اینه؟ چه فرقی می‌کنه منظورم چیه؟ خیلی خوب، آدم‌های بهتر از من کمتر از این‌ها منظور دارند. خیلی خوب، منظورم اینه، بگیریم می‌شه ۱۰:۱۵. تا سر قرار هم یک دوازده دقیقه‌ای راه بود. ۱۰:۲۷. من می‌رم بیرون، از دره می‌رم پایین، نهایت هشت دقیقه‌ای ول می‌چرخم و برمی‌گردم می‌آم بالا که یه حالی به سرم بدن. ۱۰:۳۵. یک دقیقه وقت بده که بیفتم و با صورت به زمین بخورم. با صورت خورده‌ام بهش، چون چونه‌ام خراش افتاده. درد می‌کنه. یه جوریه که انگار خراشیده. این طوری فهمیدم که خراشیده. نه که نمی‌تونم ببینمش. اصلا لازم هم نیست که ببینمش. چونه منه، خودمم می‌دانم که خراش افتاده یا نه. لابد می‌خوای از اینم یه الم شنگه به پا کنی. خیلی خوب دیگه، خفه شو بذار فکر کنم. چه مرگته؟...
ساعت ۱۰:۵۶ شب بود. این یعنی این که بیست دقیقه بی‌هوش بوده‌ام.
بیست دقیقه خواب. چرت خوبی بود. توی همین زمان یه کار را حسابی ضایع کرده بودم و هشت هزار دلار هم از دست داده بودم. خوب، مگه چشه؟ توی بیست دقیقه می‌شه یه ناو جنگی رو غرق کرد، سه چهارتایی هواپیما زمین انداخت، یه اعدام دوبل اجرا کرد. می‌شه مرد، ازدواج کرد، اخراج شد و یه شغل جدیدم پیدا کرد، یه دندون کشید، لوزه عمل کرد. تو بیست دقیقه آدم حتی می‌تونه صبح از خواب بلند شه. می‌شه توی یه کلوپ شبانه یه لیوان آب گیر آورد — شاید.
بیست دقیقه خواب. وقت زیادیه. به خصوص تو یه شب سرد، اونم بیرون، زیر آسمون. شروع به لرزیدن کردم.
هنوز روی زانوهام بودم. بوی علف کم‌کم داشت اذیتم می‌کرد. این شیره چسبناک که زنبورهای وحشی عسلشون رو ازش می‌گیرن. عسل شیرینه، زیادی شیرینه. دلم پیج زد. دندونام رو به هم کلید کردم و هر جور بود نذاشتم  از گلوم بالاتر بیاد. عرق سرد گلوله گلوله روی پیشونیم وایساده بود، ولی باز با این وجود می‌لرزیدم. روی یه پام ایستادم، بعد روی هر دو پا، صاف شدم، کمی هم تلو تلو خوردم. مثل پایی بودم که قطعش کرده باشند.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط روزبه استیفایی در یکشنبه 1390/04/05 | موضوع: ترجمات |
 مریم: یک، یک

گر چه تصویر دختر لخت پنجره روبه‌رویی آن‌قدر در داستان‌ها و فیلم‌ها تکرار شده که هر مردی بعد از عوض کردن خانه‌اش اولین کاری که می‌کند کنترل کردن پنجره‌های جدید در دیدرس است تا یکی از این دخترها را پیدا کند (و طبعا هم ناکام می‌ماند)، با این وجود اجازه دهید من هم به اقتضای داستانی که بناست از این‌جا آغاز شود، یکی از این فرشتگان بی‌لباس را در قاب پنجره خانه روبه‌روی خانه خودم تصویر کنم که در همین لحظه دارد توی عمق قاب، جایی با فاصله شاید دو متری از پنجره، بالا و پایین می‌پرد و پستان‌های کوچکش با هر پرش موج می‌زنند و جا به جا می‌شوند. این دختر، که من به ناچار او را مریم می‌نامم، قد کوتاهی دارد و لاغر هم نیست. چاق هم به حساب نمی‌آید، ولی آن قدر گوشت زیر پوستش دارد که خزش موج‌های ناشی از پرش توی تنش معنی‌دار باشد.

مریم تنها زندگی می‌کند، در خانه‌ای کوچک با دو پنجره مربعی شکل کنار هم که دو متری با هم فاصله دارند و یکی به اتاق نشیمنش باز می‌شود و یکی به اتاق خواب. در عمق پنجره سمت راست یک آشپزخانه سفید کوچک اوپن هست و کنار آن هم در ورودی. سمت چپ آشپزخانه، پشت دیوار اتاق خواب، دستشویی و حمام کوچک و پیوسته خانه است. مریم وسط قاب سمت راستی، روی قالی لاکی ماشینی، بالا و پایین می‌پرد و سایه‌اش روی تلویزیون گرد پشت سرش، که زیر دیوار کوتاه پیشخان آشپزخانه روی یک میز قدیمی است، حرکت می‌کند. پرش موهای خرمایی‌رنگش را توی هوا تاب می‌دهد و سرش را از گردن خم می‌کند.

مریم بیست و دو یا سه ساله است و، مطابق تصمیم قاطع من، زیبا نیست. او قیافه‌ای کاملا عادی دارد و صورتی که به شکلی متداول فاقد جاذبه‌های بصری خاص است. شاید اصلی‌ترین ویژگی‌ای که می‌شود به ظاهر او نسبت داد سفیدی درخشان پوستش است که به راحتی می‌تواند به این توهم دامن بزند که از خودش نور ساطع می‌کند و در تفسیری عامه‌پسندتر هاله روشن بزرگی را دور تن کوچک او تشکیل می‌دهد که هر چه کمتر لباس تنش باشد سطح بیشتری را پوشش خواهد داد. همین الان هم که لخت توی پنجره رو به روی من بپربپر می‌کند، اگر چشم‌هایم را تا نیمه ببندم، طوری که مژه‌های بالا و پایین توی هم فرو بروند و تصویر را مات و محو کنند، شبیه یک گلوله پنبه می‌شود که توی تاریکی اطرافش تکان‌تکان می‌خورد و با باد جابه‌جا می‌شود.

مریم وقت‌هایی که توی خانه تنها باشد، یعنی اغلب اوقات، لباس نمی‌پوشد. من نمی‌دانم او کی تصمیم گرفت لخت توی خانه‌اش بگردد، یا چرا این تصمیم را گرفت. تنها چیزی که می‌دانم این است که لخت بودن فعلیش اتفاق غریبی نیست. در تصویر متحرک فعلی یک چیز عجیب وجود دارد و آن هم بالا و پایین پریدن اوست، با چشم بسته و سری که هماهنگ با پرش‌های تن می‌چرخد و موها را پرتاب می‌کند. الان نزدیک به نیم ساعت شده که دارد این کار را می‌کند و حس می‌کنم کم‌کم دارد حالش بد می‌شود. به هر حال، حوصله مرا سر برده. ترجیح می‌دهم به جای آن که به او نگاه کنم و پرش‌هایش را بشمارم، روی تخت دراز بکشم و سعی کنم تصویر سارا را توی ذهنم بسازم که همین طور توی عمق قاب پنجره روبه‌رویی مشغول پریدن باشد.

احتمالا حدود سه هفته‌ای از آخرین باری که مریم پسر به خانه آورده بود گذشته. با هم از بیرون آمدند. همین که مریم در را بست، پسرک ریقو از پشت بغلش کرد و بنا کرد به مالیدن پستان‌هایش. به ده دقیقه نکشید که ترتیب هم را روی همین فرش لاکی وسط هال دادند. تا حالا توی هال نکرده بودند. همیشه می‌رفتند توی اتاق خواب و روی تخت، آرام و سنگین کارشان را می‌کردند. اما آن بار معلوم بود سر از خودشان نیست. جلوی آشپزخانه وا رفتند و لباس‌هایشان پرت شد هوا. بعد از آن مریم پسره را دک کرد. کارشان که تمام شد مریم رفت توی آشپزخانه و کتری را روشن کرد. پسرک هم نشست جلوی تلویزیون و کنترل به دست زل زد به مریم. مریم آمد و کنار پسر نشست، یک شکلات باز کرد و خودش خورد. یکی هم به پسر داد. بعد از جایش بلند شد، رفت جلوی تلویزیون، لباس‌های پسر را برداشت و پرت کرد توی صورتش. چند دقیقه بعد پسر با قیافه احمقانه‌ای داشت دکمه‌های شلوارش را می‌بست و سرش دنبال مریم، که همچنان لخت توی خانه این طرف و آن طرف می‌رفت، می‌چرخید. وقتی پسر رفت، مریم توی دستشویی بود. پسر سرش را از در باز دستشویی تو کرد و بعد سریع فلنگ را بست و در رفت. مریم که از توالت بیرون آمد هنوز داشت کاغذ را لای پاهایش می‌کشید. بعد انداختش توی سطل آشغال آشپزخانه و برای خودش یک لیوان آب جوش ریخت و یک بسته نسکافه را هم تویش خالی کرد. لیوان به دست به اتاق خوابش آمد، پشت میزش دم پنجره نشست، یک نگاه غریب به من کرد و مدادش را از روی میز برداشت.

|+| نوشته شده توسط روزبه استیفایی در چهارشنبه 1390/02/14 | موضوع: نوشته های دیگر |
 دانیال: دو، یک

یکی از دوستانم یک بار تعریف می‌کرد که وقتی بچه بوده خیلی شیر دوست داشته، و به همین خاطر هم مدام به پاکت شیر توی یخچال دست‌برد می‌زده و بسته یک لیتری شیر را آن‌قدر خالی می‌کرده که به اندازه یک لیوان ته پاکت باقی بماند. بعد هم برای آن که جرمش را بپوشاند به آن یک لیوان شیر باقی‌مانده آن‌قدر آب اضافه می‌کرده تا ظرف پر شود. او پس از تعریف کردن این خرده‌جنایت کودکانه، جدای از خنده‌ای که از یادآوری انتقادهای فزاینده پدر و مادرش به کاهش کیفیت شیرهای آن روزگار کرد، با حالتی مجذوب از لذتی یاد کرد که مرا هم به یاد خلاف‌های بسیارم در زاویه در نیمه‌باز یخچال انداخت. آن‌چه او از آن به عنوان یک ظرافت خوشایند در انجام این تخم‌مرغ‌دزدی شکم‌پرستانه تعریف می‌کرد لذت نابی بود که از انجام جرمی می‌برد که تمام آثار آن پوشانده شده و به همین دلیل قابل کشف نیست. برای من این لذت ناب آن‌قدر پیشرفت کرده بود که به باز قرار دادن شیشه مایونز در دقیقاً همان جای قبلی، نتظیم زاویه دسته سطل ماست، و ترمیم سطح انگشت‌خورده رب گوجه درون فوطی رسیده بود، و گاهی چنان دقیق و همه‌جانبه بود که، پیش از شروع بخش اصلی عملیات دست‌برد، زمان قابل توجهی به ثبت تصویر ذهنی مکان و وضعیت دقیق پنج-شش شی هدف اختصاص داده می‌شد و کار را از سطح یک دله‌دزدی کودکانه به سطح یک اثر هنری نامرئی ارتقا می‌داد.

 این گرایش به ارتکاب بی‌نقص جرم همیشه با من باقی مانده و در دوره‌هایی نیز از سطح یک گرایش ساده فراتر رفته و به اوج یک کشش رسیده است. این کشش باعث شده تا هم‌ذات‌پنداری شدیدی با قاتلین و کلاه‌برداران کاربلد دنیای سینما حس کنم و، هم‌زمان با لذتی که از مشاهده پیموده شدن راه‌های نرفته خودم توسط این ضدقهرمانان دنیای سرگرمی می‌برم، انباشته از حسادتی شوم که از حضور کارآگاه نابغه و تلاش او برای پیدا کردن مجرم سیاه‌پوش آب می‌خورد. در واقع، شاید اصلی‌ترین دلیلی که مانع از آن شده تا پا جای پای آدم بدهای تیزهوش و سایه‌نشین فیلم‌ها بگذارم ناامیدی از پیدا کردن کارآگاه مناسب برای پرونده خودم است. حتی اگر با احتمال ناچیز برخورد دو آدم نابغه، یعنی خودم و کارآگاهم، در یک پرونده هم کنار بیایم، اصولاً هیچ وقت به نظرم نرسیده که نابغه‌ای در سیستم پلیس کشورم وجود دارد؛ آدمی که هر بار ماست را توی یخچال می‌گذارد به زاویه قرارگیری دسته سطل دقت کند تا تلاش‌های من برای بازتولید همان زاویه معنی‌دار شوند. پرواضح است که بدون حضور چنین کسی در پرونده‌ام سال‌ها از دست پلیس فرار خواهم کرد بی آن که کسی حتی یک بار آن طور که شایسته است ظرافت‌های بی‌بدیل کاریم را تحسین کند.

در توضیح این میل گاهی دیوانه‌وار به قانون‌شکنی فقط یک توجیه به ذهنم می‌رسد: دست‌یابی به رابطه خاص با کارآگاه. اجازه دهید، به تناسب پیشینه بحث، دو مثال سینمایی بزنم: اولی فیلم «اگه می‌تونی منو بگیر» اسپیلبرگ است. در این فیلم لئوناردو دی‌کاپریو نقش نوجوان کلاه‌بردار و تام هنکس نقش کارآگاه وظیفه‌شناس را بازی می‌کند. سکانسی درفیلم هست که تام هنکس تنها در اداره پلیس نشسته و تا بعد از نصفه‌شب روی پرونده کار می‌کند که ناگهان تلفن دفترش زنگ می‌زند. گوشی را برمی‌دارد و متوجه می‌شود دی‌کاپریوی فراری است که تنهایی برش فشار آورده و به او زنگ زده تا با تنها کسی که فکر می‌کند می‌فهمدش درددل کند. رابطه بین دزد و پلیس به چیزی شبیه یک رفاقت خانوادگی تبدیل می‌شود. دو نفری که قانوناً دشمن هم‌دیگر هستند با هم ارتباطی شکل می‌دهند که مبتنی بر لذت بردن از دنبال کدردن خط فکری طرف مقابل است.

فیلم دوم «مخمصه» مایکل مان است. سکانسی در فیلم وجود دارد که موقع دیدنش ضربه‌ای اساسی به من زده، و به گمانم از بهترین شاهدهایی است که می‌توانم برای منظورم بیاورم. بعد از حدود یک‌سوم فیلم، جایی هست که پلیس‌های امیدوار، به سردستگی کارآگاه حرفه‌ای به بازی آل پاچینو، از قراری باخبر می‌شوند که گروه جنایت‌کارها گذاشته‌اند، و برای جمع کردن شواهد و احیاناً دستگیری تبه‌کارها، خصوصاً غول آن‌ها که رابرت دنیرو است، راهی محل قرار می‌شوند. برای آن که به محل مورد نظر احاطه داشته باشند، بلندی‌ای مشرف بر آن را انتخاب می‌کنند، و پاچینو، دوربین به دست، شروع به تماشا می‌کند. اما اتفاقی نمی‌افتد. ظاهراً قرار لغو شده یا حضور پلیس لو رفته. شاید هم اطلاعات از اول غلط به دست کارآگاه رسیده است. و، در یک لحظه کشف و شهود، کارآگاه متوجه حقیقت قضیه می‌شود. فریب خورده‌اند. نقشه برعکس اجرا شده. دنیرو، از بلندی‌ای مشرف بر پلیس‌ها، دوربین به دست در حال تماشای پاچینو است.

این میل، میل به بازی کردن است؛ بازی کردن با حریفی قدر، که هم قدرت فهم زکاوت رقیب را داشته باشد، و هم توانایی مقابله با آن را. حریفی که بازی کردن با او معنی‌دار باشد. حریفی که در جریان بازی با او بتوانی هم از کشف کردن لذت ببری، هم از کشف شدن. پلیس‌ها می‌توانستند فکر کنند دستشان انداخته‌اند یا به هر دلیل دیگری ناکام مانده‌اند، و به اداره‌شان برگردند، اما دنیرو به پاچینویی نیاز دارد که «بفهمد» دارد دیده می‌شود. دزد از پلیسی که فکرش را بخواند بیشتر لذت می‌برد. بردن حریفی که خیلی ضعیف باشد اتفاق چندان بااهمیتی نیست و بازی کردن با این‌طور حریف‌ها واقعاً فرساینده است. این نوع بازی کردن عملاً معادل بازی نکردن است. تکرار این بازی‌های ناخوشایند، بدون حضور گاه به گاه یک حریف قابل‌قبول، می‌تواند انسان را به خستگی‌ای از نوع پوچی مبتلا کند. خستگی‌ای طاقت‌فرسا که دنیا را کهنه جلوه می‌دهد. خستگی‌ای که به در و دیوار می‌کوبد تا راهی به بیرون از مخمصه تنگ کروی خود باز کند. و همین خستگی از بی‌بازیکن بودن، یا درست‌تر، بی‌بازی بودن محیط اطراف بود که باعث شد دانیال یک روز تصمیم بگیرد بی‌دلیل از دست پلیس‌ها فرار کند.

|+| نوشته شده توسط روزبه استیفایی در سه شنبه 1389/12/03 | موضوع: نوشته های دیگر |
 جمع و تفریق

«در جهان ما، که در آن صورتهای بسیاری وجود دارد، و این صورتها بیش از پیش مانند هم هستند، برای یک فرد مشکل است اصالت خویش را تثبیت کند و به یگانگی بی‌نظیر خود متقاعد شود. برای پرورش یگانگی خود دو روش وجود دارد: روش جمع و روش تفریق. اگنس هر چیزی را که جنبه خارجی دارد و عاریتی است از خویشتن خوش تفریق می‌کند تا به ماهیت ناب خود نزدیکتر شود (حتی با قبول این خطر که رقم صفر به پایین تفریق راه یابد). روش لورا کاملاً برعکس است: او برای آنکه خویشتن خویش را هر چه بیشتر قابل دیدن، قابل درک، گرفتنی و بزرگ کند، پیوسته صفات هر چه بیشتری را به آن جمع می‌کند و می‌کوشد خود را با آنها یکسان سازد (حتی با قبول این خطر که ماهیت خویشتن خویش در زیر صفات جمع شده مدفون شود).

«برای نمونه بیاییم گربه‌اش را مثال بزنیم. لورا پس از گرفتن طلاق در یک آپارتمان بزرگ تنها شد و احساس تنهایی کرد. او در پی حیوان ملوسی بود تا در تنهایی‌اش شریک شود. ابتدا به فکر آوردن یک سگ افتاد، اما بزودی در یافت که سگ به مراقبتهایی احتیاج دارد که از عهده وی خارج است. به همین دلیل یک گربه آورد. آن یک گربه  سیامی بزرگ، زیبا و بدخو بود. لورا با گربه زندگی می‌کرد و دوستانش را با نقل داستانهایی از او محظوظ می‌‌نمود. این حیوان که لورا کم و بیش آن را به تصادف انتخاب کرده بود، بدون هر گونه الزام خاصی، (آخر انتخاب اولیه‌اش سگ بود) روز به روز اهمیت بیشتری پیدا کرد: او شروع کرد به تعریف و تمجید کردن از گربه ملوس و همه را وا می‌داشت تا آن را تحسین کنند. لورا در وجود گربه استقلال بسیار عالی، غرور، آزادی عمل و ملاحت پایدار می‌دید (بسیار متفاوت از ملاحت انسان، که همیشه خشونت و عدم جذابیت آن را خراب می‌کند). لورا در وجود گربه تعالی خود را می‌دید؛ او در گربه خود را می‌دید.

«در اینکه طبع لورا شبیه به یک گربه بود یا نه، اهمیت چندانی ندارد، مطلب مهم این است که لورا گربه را به صورت بخشی از نشان بزرگی خانواده‌اش در آورده بود، و گربه (عشق برای گربه، دفاع از گربه) به شکل صفات خویشتن او در آمده بود. در آغاز بسیاری از یاران [=دوست‌پسران] لورا، از دست این حیوان شرور و خودمدار، که بدون هیچ علتی آب‌دهانش را می‌ریخت و چنگ می‌گرفت عصبانی بودند، گربه به صورت سنگ محک قدرت لورا در آمده بود؛ گویی می‌خواست به همه بگوید: تو می‌توانی مرا از آن خود کنی، اما همانطور که واقعا هستم باید قبولم کنی، و این شامل گربه هم هست. گربه به صورت تصویر روح لورا در آمد، و اگر یاری می‌خواست صاحب بدنش شود، روحش را هم باید بپذیرد.

«روش جمع، چنانچه به جمع کردن چیزهایی مثل گربه، سگ، گوشت خوک سرخ‌کرده، عشق به دریا و یا دوش آب سرد به خویشتن باشد، خیلی هم قشنگ است. اما اگر شخص تصمیم بگیرد که عشق به کمونیسم، به سرزمین بومی، به موسولینی، به کاتولیسیسم رمی یا الحاد، به فاشیسم یا ضدفاشیسم را در خود جمع کند، دیگر قضیه به این ظرافت نیست. در هر دو مورد روش دقیقا یکسان است: شخصی که لجوجانه مدافع برتری گربه‌ها بر سایر جانوران است، اساسا همان کاری را می‌کند که شخصی باور داشته باشد که موسولینی بگانه ناجی ایتالیا بود: او به این صفت خویش فخر می‌کند و تلاش دارد این صفت (یک گربه یا موسولینی) را همگان قبول کنند و دوستش بدارند.

«آن تناقض غریب که گریبان همه کسانی را می‌گیرد که خویشتن را با روش جمع کردن پرورش می‌دهند در همین‌جا نهفته است. آنان از روش جمع کردن به این سبب استفاده می‌کنند تا خویشتنی یگانه و بی‌نظیر بیافرینند، اما چون بطور خود به خود به صورت مبلغ صفات جمع شده در می‌آیند، هر چه در توان خویش دارند به کار می‌گیرند تا حتی‌الامکان افراد بیشتری را شبیه خود کنند؛ در نتیجه این کار، یگانگی‌شان (که با رنج بسیار به دست آمده) بسرعت رو به ناپدید شدن می‌گذارد.

«می‌توانیم از خود بپرسیم که چرا شخصی که یک گربه (یا موسولینی) را دوست دارد به این قناعت نمی‌کند تا عشقش را برای خود نگه دارد، و می‌خواهد آن را به دیگران نیز تحمیل کند. حال جواب این سوال را با یادآوری زن جوانی در سونا، که ستیزه‌جویانه اظهار می‌داشت عاشق دوش آب سرد است پیدا می‌کنیم. او به این وسیله توانست فورا خود را از یک دوم نژاد بشر، یعنی آن نیمه‌ای که دوش آب گرم را ترجیح می‌دهند، متمایز کند. بدبختانه آن نیمه دیگر اکنون بسیار مانند او هستند. افسوس که این مطلب خیلی غم‌انگیز است! مردم بسیار، ایده‌های کم، پس چگونه می‌توانیم خود را از یکدیگر متمایز کنیم؟ زن جوان برای غلبه بر وضع نامساعد شباهتش به آن خیل عظیمی که به دوش آب سرد علاقه بسیار داشتند، فقط یک راه را می‌شناخت: می‌باید به محض آنکه در آستانه در نمودار می‌شود اعلام کند که «من دوش آب سرد را می‌پرستم!» و این را با چنان شدتی ادا کند که میلیونها نفر زن دیگر، که آنان نیز از دوش آب سرد خوش‌شان می‌آید، چون مقلدان بی‌رنگی جلوه کنند. حال به بیانی دیگر آن را بازگو می‌کنم: یک عشق (ساده و معصوم) برای دوش فقط به شرطی به صورت یک صفت خویشتن در می‌آید که جهانیان بدانند که حاضریم برای آن بجنگیم.» - جاودانگی، میلان کوندرا، حشمت‌الله کامرانی، نشر علم، چاپ هشتم، ۱۳۸۶، صفحات ۱۳۲ تا ۱۳۴

|+| نوشته شده توسط روزبه استیفایی در جمعه 1389/10/24 | موضوع: نوشته های دیگران |
 

شبی باز خواهد شد روزنه‌ای
درون این عمق بی‌انتهای تاریک
این کلاف پیچ‌پیچ تیرگی
از جایی خواهد برید
هجوم نور آن روز
چشم‌های عادت کرده به تاریکی را غرق اشک خواهد کرد
و سرها از سمت آفتاب خط‌تاب می‌گردند
و دست‌ها حایل خواهند شد
انگشت‌ها به هم می‌چسبند
استوانه غبار می‌جنبد
پلک‌ها تنگ می‌شوند
و مقدم نور گرامی نخواهد بود

باز فرو می‌رویم
آن قدر تا شعاع هیچ نوری به غارمان نرسد
و احتمال هیچ روزنه‌ای شب را مشوش نکند
و ژاکت سیاهی ضخیم‌تر شود
ضخیم‌تر شود
تا جایی که دست، از اطمینان تماس با هیچ، دراز نشود
و پا به بی‌انگیزگی شکافتن هیچ به تن فشرده شود
و تن جنینی باشد در زهدانی
که چشم به راه تولدی نیست

|+| نوشته شده توسط روزبه استیفایی در شنبه 1389/10/04 | موضوع: |
 ایندیاناپولیس (بزرگراه 74)

از سام شپارد

 باز دارم مملکت را، بي دليل چنداني، بالا پايين مي­کنم. گاهي وقت­ها يک جايي مي­زند به سرم و راه مي­افتم. اين دفعه، از بالاي مينه­سوتاي برفي دارم می­روم پايين نرمال، ايلينوي. مرده­ام از زمستان، جاده­هاي يخي، باد که از کناره­ها توي مزرعه­هاي خالي ذرت مي­وزد. مي­بينم دارم براي شب بيرون ايندياناپوليس مي­ايستم، کنار ۷۴، دقيق قبل از اين که برسد به تقاطع درندشتش با ۶۵ جنوبي به سمت لوويس­ويل. همين­طوري يک مهمان­خانه هاليدي­اي را انتخاب مي­کنم، بيشتر به خاطر علامت سبز آشنايش و قابل پيش­بيني بودنش تا چيز ديگر. تازه، ديگر هلاک شدم از خستگي. آن­طور که معلوم است يک جور گردهمايي ماشين کورسی توي شهر به پاست، گرچه من فکر مي­کردم اين جور چيزها هميشه وسط تابستان برگزار مي­شوند، که مردم بتوانند توي ماشين­هاي کوپه­شان با سقف­هاي پايين داده دور بزنند. به هر حال، اتاق خالي ندارد، به جز احتمالاً يکي، و آن يکي هم اتاق "سيگاري­ها"ست، که البته من باهاش مشکلي ندارم. کارمند پشت پيش­خوان بهم مي­گويد که تا حدود ده دقيقه دیگر مي­فهمد کنسلش مي­کنند يا نه. مي­توانم صبر کنم، که مي­کنم، چون هيچ دوست ندارم نود و چند مايل ديگر را تا کنتاکي توي اين هواي خطري بروم.


متن اصلی داستان "ایندیاناپولیس" از سام شپارد در نیویورکر

لطفا برای خواندن ترجمه کامل داستان به "ادامه مطلب" بروید.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط روزبه استیفایی در جمعه 1388/12/21 | موضوع: ترجمات |
 دختر نارنج و ترنج

یکی بود، یکی نبود. در روزگاران قدیم، آن موقع که معجزه­ها هنوز اتفاق می­افتادند، پادشاهی بود که در دنیا از خواستنی چیزی نبود که نداشته باشد. قصر بزرگ و ثروت زیاد و خدم و حشم بسیار، تن سالم و زن زیبا و کشور آباد. این پادشاه از دنیا فقط یک طلب داشت، آن هم بچه­ای که سال­ها خواسته بود و هیچ وقت نداشت. نذر و نیاز و دعا و بزل و بخشش و دوا و درمان افاقه نمی­کرد و شاه و زنش داشتند پیر می­شدند، که القضا، روزی راه کولی پیری به شهرشان افتاد. کولی که از حاجت شاه و شهبانو با خبر شد، سراغ قصر را گرفت. پرسان پرسان که به دربار رسید، خدمت پادشاه رفت و گفت که دوای دردشان را دارد. شاه هم که از دست شامورتی بازها و جوجه رنگ­کن­ها به داد آمده بود، چنان که سنت قصه­هاست، شرط کرد که اگر درمان کولی جواب ندهد سرش را از تن جدا خواهد کرد، و اگر که گرهی از کارش باز کند، صد گره از زندگیش باز خواهد کرد. کولی قبول کرد. بعد سیب سبزی در آورد و به شاه داد. تجویز کرد که نصفش را خود شاه بخورد و نصفش را شهبانو، تا سر نه ماه یک پسر کاکل زری نصیبشان بشود. البته به شاه گفت که شهزاده بعد از این نباید تا آخر عمرش نور ببیند، وگرنه می­میرد. شاه که به هر در زده بود، بسته بود، قبول کرد و وقتی دید که خانمش واقعا حامله شد اول حسابی از خجالت کولی در آمد و بعد داد زیرزمین قصر را آماده شاهزاده کنند، اسباب را جمع کنند و شیشه­ها را خاکستر بمالند. این طور شد که زیر قصر شد یک قصر جدید که، مثل دل سیاه شیطان، یک ذره نور تویش نبود. شاهزاده به دنیا آمد و آن قدر توی ظلمات زیر زمین زندگی کرد تا شد جوانی برومند و خوش بر و رو، و البته لوس و افاده­ای. روزی انگار توی غذای شاهزاده استخوانی بود، که زیر دندان مبارکش رفت و دردش گرفت. شاهزاده ننر عصبانی استخوان را در آورد و پرت کرد. استخوان خورد به شیشه، شیشه شکست، نور ریخت توی قصر. شاهزاده که به عمرش ندیده بود، حالا می­دید. زد و باقی شیشه­ها را هم شکست و آمد توی حیاط قصر: شگفت­زده، کنجکاو، با چشم دردآلود و سر گیج، و خلق کج و سر کفری از آنی که یک عمر دنیای دیگری به خوردش داده بود. دید پیرزنی توی حیاط نشسته، یک لگن عسل، یک پاتیل کره و یک طبق نان جلویش است، و دارد لقمه کره و عسل می­گیرد. از پیرزن پرسید این همه برای چیست؟ پیرزن از همه­جا بی­خبر راست و حسینی گفت که نذر پادشاه است که به خاطر بچه­دار شدنش هر روز می­ریزد توی دهان­های باز شهر. شازده که شنید، نه گذاشت و نه برداشت، زد زیر همه چیز و لگن عسل و پاتیل کره و طبق نان را پخش زمین کرد. پیرزن بی­چاره هم دست گرفت به نفرین که «پادشاه سر به تنم نمی­گذارد. چه کردی پسر؟ برو که ان­ شاء الله گیر دختر نارنج و ترنج بیافتی.» پسر که شنید با خودش فکر کرد که این چه دختری است که گیرش افتادن نفرین حساب می­شود. خر پیرزن بینوا را چسبید که باید بگویی این دختر نارنج و ترنج کیست؟ پیرزن هر چه گفت غلط کردم، از دهنم پرید، شکر خوردم، فایده نکرد. آخری مجبور شد بگوید که «دختر نارنج و ترنج را من هم نمی­شناسم. همه گفته­اند رسیدن بهش سخت است. آن­قدر که کسی تا حالا بهش نرسیده. این است که شده نفرین.» پسر که شنید، کسی توی دلش شروع کرد به جگر سیخ کشیدن. عزم جزم کرد که برود و سر از کار این دختر بیاورد بیرون. از پیرزن نشانی خواست. پیرزن پرسید دیوانه شده، ولی وقتی دید کند و کاو با جوانک آب در هاون کوبیدن است، زبان باز کرد: «هفت جفت کفش آهنی و هفت تا عصای آهنی می­سازی، شمشیرت را هم بر می­داری راه می­افتی می­روی به آن طرف که خورشید در می­آید. هفت تا قله را که رد کردی می­بینی دیوی خوابیده سر کوه، سرش این­جاست، پاش آن­جا. از او نشانی دختر نارنج را می­گیری.» حرف از دهان پیرزن بیرون نیامده بود که پسر شال و کلاه کرد و رفت.

شاهزاده رفت و رفت تا هفت جفت کفش آهنیش پوسید و هفت عصای آهنیش شکست. قله هفتم را که رد کرد دید دیوی سر کوه خوابیده به هیبت خود کوه، بلکه بزرگتر. خواست بیدارش کند. رفت زد بهش، دید نه خیر، ککش هم نگزید. نوک شمشیرش را زد بهش. دیو همان طور خواب و بیدار گفت: «پشه آزارم داد.» پسر شمشیرش را تا ته کرد توی پای دیو. دیو گفت: «بوی آدمیزاد شیر خام خورده میاد.» چشمش به شازده افتاد. خواست بلند شود که دادش رفت هوا از درد شمشیر توی پایش. شازده هم تا دید داغ است، نان را چسباند و گفت می­تواند درد دیو را دوا کند، به شرطی که دیو هم کاری به کارش نداشته باشد و جای دختر نارنج را هم نشانش بدهد. دیو هم راضی شد. کار که شد، دیو گفت: «دو تا دست چوبی می­سازی، راه می­افتی راست دماغت را می­گیری می­روی تا می­رسی به یک باغ که دو لنگه در دارد. لنگه باز را می­بندی، بسته را باز می­کنی. می­روی تو، می­بینی یک گاو دارد استخوان می­خورد، یک سگ دارد علف می­جود. علف را می­گذاری جلوی گاو، استخوان را جلوی سگ. بعد با دست چوبی از درخت­ها نارنج می­چینی. دختر نارنج توی نارنج­هاست.» شازده که جوابش را گرفت، سر سلامتی گفت و راهی شد.

به باغ که رسید، عین تا عین حرف­های دیو را اجرا کرد. پای درخت­ها، همین که نارنج اول را کند، یک هو همه درخت­ها با هم داد زدند: «چید. چید.» یک صدایی جوابشان داد: «چه چید؟» درخت­ها گفتند: «دست چوبی چید.» صدا گفت: «جمع کنید بروید پی کارتان. دست چوبی چه طوری می­خواهد بچیند؟» نارنج دوم را هم که چید باز همین داستان تکرار شد. شازده فکری شد. با خودش گفت یک بار هم با دست خودم بچینم ببینم چه می­شود. همین که نارنج سوم را از درخت کند باز درخت­ها دادشان رفت هوا که «چید. چید.» صدا که پرسید «چه چید؟» درخت­ها گفتند «دست آدمیزاد چید.» صدا گفت: «دست آدمیزاد؟ سگ! بگیرش.» سگ گفت: «عمری علف خوردم، حالا دارم استخوان می­خورم. من نمی­گیرمش.» گفت: «گاو! شاخش بزن.» گفت: «عمری استخوان سق زدم، حالا دارم علف می­جوم. من کارش ندارم.» صدا گفت: «درها! نگذارید در برود.» درها گفتند: «باز بودیم، بسته شدیم. بسته بودیم، باز شدیم. ما کار به کارش نداریم.» پسر پادشاه هم فلنگ را بست و فورا با نارنج­هایش از باغ فرار کرد.

به کنار آبی و زیر سایه درختی که رسید، تصمیم گرفت سر نارنج­ها را ببرد. اولین نارنج را که سر برید دختری ازش آمد بیرون مثل پنجه آفتاب. دختر گفت: «آب؟» گفت: «ندارم.» گفت: «لباس؟» گفت: «ندارم.» گفت: «غذا؟» گفت: «ندارم.» دختر هم همان­جا افتاد و مرد. شازده که از زیبایی دختر نارنج گیج شده بود فوری سر نارنج دوم را برید. باز دختری ازش آمد بیرون، لخت و عور. این یکی از قبلی هم قشنگ­تر. آبرو از دیبای روم برده بود. باز آب و لباس و غذا خواست و چون نگرفت، افتاد و مرد. شازده خودش را جمع و جور کرد و قبل باز کردن نارنج آخر، رفت و آب و غذا و لباسی آورد و آماده گذاشت یک گوشه. بعد نارنج سوم را سر برید. باز دختری از نارنج آمد بیرون، لخت مادرزاد. از زیبایی به کار نقاش­های چین می­مانست. گفت: «آب؟» گفت: «بفرما.» گفت: «لباس؟» گفت: «بفرما.» گفت: «غذا؟» گفت: «بفرما.» دختر نارنج خورد و نوشید و پوشید و زنده ماند. شازده از همان نظر اول یک دل نه، صد دله عاشق شده بود. دختر نارنج هم که حواسش سر جایش آمد خاطرخواه شد و همان جا قرار و مدار عقد و عروسی و مراسم را گذاشتند. شازده خواست که برود و برای بردن خانم به قصرشان ارابه و سریر و نوکر و کلفت لایق بیاورد، این شد که از دختر خواست برود بالای درخت توی سایه شاخه­ها بنشیند که کسی دستش بهش نرسد تا شازده برمی­گردد. و همین شد.

دختر نارنج نشسته بود آن بالا، روی شاخه، که دید یک دده سیاهه­ای که خانمش فرستاده بود آب بیاورد و بچه­اش را بشورد، آفتابه به دست آمد کنار رودخانه زیر درخت. دده خواست از توی رودخانه آب بردارد که چشمش افتاد به عکس دختر نارنج توی آب. فکر کرد عکس خودش است. گفت: «من به این خوشگلی، خانم به اون زشتی. من آب ببرم برای خانم؟» و بی که آب ببرد برگشت خانه. به خانم که گفت، خانم جوابش داد که «آخه دده آینه­ات رو گم کردی؟ تو کجات خوشگله؟ چرا حرف بی­خودی می­زنی؟ برو آبت رو بیار.» دده باز برگشت کنار رودخانه و باز عکس دختر نارنج را با عکس خودش اشتباه گرفت. آفتابه مسی را کوبید زمین که شکست و برگشت خانه. خانم گفتش: «دده دیوانه شدی؟ آخه تو چیت خوشگله؟ چرا همچین می­کنی؟ برو یه نگاه تو آینه بنداز، خجالت بکش.» بعد هم چون که آفتابه را شکسته بود، خانم بچه را داد بهش که ببرد و دم رودخانه بشورد. دده عبرت نگرفت. باز که رسید دم رودخانه، عکس دختر نارنج را با خودش اشتباه گرفت. آن قدر عصبانی شد که بچه را انداخت توی رودخانه و آب بردش. دختر نارنج که این طور دید، دست گرفت به داد و فریاد که «دده چه کار می­کنی؟ بچه را کشتی که!» دده که سر بالا کرد و دختر را دید، دنیا سرش آوار شد. شروع کرد به جیغ و ویغ که «بیچاره شدم. خاک به سر شدم. خانم ازم نمی­گذرد و...» دختر نارنج دلش به حال دده سوخت. این شد که خواست دلداریش بدهد. گیسش را از بالای درخت آویزان کرد و دده گرفت و آمد بالا، کنارش نشست. نیم ساعتی که گذشت، صحبتشان گل انداخت و در درددلشان باز شد. دده قصه خودش را گفت و دختر نارنج هم از سرنوشتش تعریف کرد. دده که شستش خبردار شد که شازده قرار است بیاید و دختر نارنج را به عروسی ببرد، چشمش از حسودی داشت در می­آمد. این شد که نقشه­ای کشید و دختر نارنج را از آن بالا هل داد پایین. دختر مرد و از جایی که افتاده بود یک بوته گل سرخ در آمد.

شازده از همه جا بی­خبر که با ساز و دهل قشون کشیده بود عروس ببرد، وقتی رسید به پای درخت و سر بالا کرد، دهانش وا ماند. از دده سراغ دختر نارنج را گرفت. دده گفت: «خودمم.» گفت: «تو که همچین نبودی.» گفت: «بس که دیر آمدی آفتاب سوزاندم و گرسنگی شکستم.» شازده بدبخت فکری شد که حالا جواب نیش و کنایه آشنا و پدر و مادرش را چه بدهد که می­گویند این همه رفت دور دنیا را گشت که زن بگیرد، سر آخر هم از توی لوله بخاری یکی را کشید بیرون. اما از آن جا که حرفش حرف بود و سرش می­رفت، قولش نمی­رفت، دده سیاهه را پایین آورد و برد که بشود زنش. از گل پای درخت هم خیلی خوشش آمد. یک شاخه­اش را کند و برد به قصر که همیشه توی چشمش باشد.

دده و شازده ازدواج کردند، ولی خار گل سرخ از چشم دده بیرون نمی­آمد انگار. آخر سر یک روز که شازده حواسش نبود گرفت گل را پرپر کرد، ریخت توی حیاط. هر کدام از پره­های گل شدند یک مرغی و خروسی. دده مریضی را دستک کرد و بهانه سوپ گرفت، دو تا پایش را هم کرد توی یک کفش که باید این مرغ و خروس­ها را برایش بکنند سوپ و بالاخره شر آن­ها را هم کند. خونشان را ریختند توی باغچه. از جایش یک درخت در آمد. دده که بچه­دار شد، باز گیر داد که باید برای بچه­اش از چوب این درخت گهواره بسازند. گهواره­ای که ساختند هم یک روز که بچه تویش بود شکست و بچه را نفله کرد. به پیرزنی از مستخدمان قصر دستور دادند که چوب پاره­های گهواره را ببرد یک گوشه­ای بسوزاند و خاکسترش را هم باد بدهد. پیرزن از همه جا بی­خبر هم همین کرد، فقط یک تکه چوب صاف تویش بود که ازش خوشش آمد. برداشت و گذاشت سر طاقچه خانه­اش که شاید یک روز به دردش بخورد.

از آن روز به بعد پیرزن که به خانه برمی­گشت می­دید خانه­اش شده دسته گل. گردگیری شده بود، تمیزکاری شده بود، ظرف­ها شسته بود، غذا سر اجاق داشت می­جوشید، و خلاصه همه کار خانه انجام شده بود. آخری یک روز برای این که سر از قضیه در بیاورد خودش را زد به مریضی و خوابید توی رختخواب. دید وسط­های روز از توی چوب سر طاقچه یک دختر خوش بر و رو آمد بیرون و مشغول شد به کار خانه. همه کار که کرد خواست برگردد توی چوبش که پیرزن دست به دامانش شد که الا و بالا نباید بری. «من هم تنهام. بمان و بشو دختر من.» دختر نارنج هم قبول کرد. این بود تا شازده باز هم بچه­دار شد. کردند توی بوق که باید برای شازده­زاده کلاه یک لعل و دو مروارید ببافند. هر که بلد است بیاید به قصر. دختر نارنج که خبر گرفت به پیرزن گفت برود توی قصر و به شازده خبر بدهد که دخترش می­تواند کلاه یک لعل و دو مروارید بسازد، ولی شرط دارد. شرطش هم آن است که یک اتاق قصر را باید خالی کنند، پنجره­هایش را هم پرده بکشند. وقتی هم که دختر مشغول بافتن است کسی حق ندارد بیاید توی اتاق. شرطش را قبول کردند و دختر نارنج از فردایش رفت به قصر، به کلاه بافتن.

شازده کنجکاو شده بود که اینی که هر روز می­آید توی قصر و کسی هم از کارش سر در نمی­آورد کی است. این شد که با خودش تصمیم گرفت یک روز قبل این که دخترک بیاید، برود پشت پرده قایم شود بلکه چیزی دست­گیرش بشود. وقتی این کار را کرد، شنید که دختر موقع کار با خودش می­خواند: «یک لعل و دو مروارید، شازده پسر تو چه می­دانی؟، دختر نارنجی بودم، پسر شاهی آمد و از شاخه چیدم، بردم کنار رودخانه، فرستادم بالای درخت،...» و خلاصه همه قصه­اش را تعریف کرد. شازده که شنید، از پرده پرید بیرون و آشناییت داد و قضیه بهش روشن شد. این طوری شد که دختر نارنج و پسر پادشاه به هم رسیدند و یک عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند. دده را هم دادند از گیس ببندند به دم اسب، و اسب را رم دادند توی بیابان.

|+| نوشته شده توسط روزبه استیفایی در دوشنبه 1388/11/12 | موضوع: نوشته های دیگر |
 سالاد

چند لحظه­ای طول کشید تا یادش بیاید که مثل همه این روزها باید دستی به سرش بکشد تا شاید از جریاناتی که دارند پیش می­آیند بیشتر سر در بیاورد. این چند لحظه­ی لعنتی همیشه عقبش می­اندازد. چشم­هایش باز می­شوند امّا انگار تنش هنوز نفهمیده که بیدار شده است. ذهنش جایی بین خواب و بیداری گیر می­افتد، طوری که می­داند دارد فکر می­کند امّا نمی­داند به چه چیزی. گاهی هم البتّه، در همین چند دقیقه یا ثانیه­ای که خیره به سطح بالای سرش می­ماند (راستش حتّی تخمینی ندارد از این که این وضع چه مدت طول می­کشد. درکش از زمان عملاً آخرین چیزی است که از این لحظات نصیبش می­شود)، تصویرها یا فضاهایی از خوابی که دیده، می­آیند و توی هم می­روند. حتّی چند بار خوابش توی این لحظه­ها ادامه پیدا کرده و آدم­ها از آن تو ریخته­اند بیرون و ادامه­ی حرف­هایشان را با چشم باز و توی نور یخچالی خانه زده­اند. به هر حال، کل این ماجرا ناراحتش می­کند. حس می­کند این لحظه­ها فاصله­ای بین او و دنیای خارج می­اندازند که باعث می­شود درکش از جهان دیر شود. درست مثل همین جریان اخیر. آن روز هم - حدود دو هفته پیش- چند لحظه­ای طول کشیده بود تا جریان آرام هوا را روی سرش حس کند. سرش را که کمی تکان داد چیزی گوش راستش را خاراند. باز که بیشتر چرخید از گوشه چشمش سیاهی­هایی روی بالش دید که چون هنوز دید کاملش را پیدا نکرده بود نتوانست بفهمد چه هستند. بالاخره که با دست چپش چندتایی ازشان را برداشت و خوب جلوی صورتش گرفت متوجّه شد آن سیاهی­ها مواند و البتّه باز چند لحظه (این بار قطعاً چند ثانیه) زمان برد تا دستی به سرش بکشد و کامل متوجّه شود که یک دانه مو هم توی سرش نمانده و یک شبه کاملاً کچل شده است.

آن روز هم وقتی بالاخره متوجّه زمان شد همان طور که دراز کشیده بود و به بالا نگاه می­کرد دستی به سرش کشید. انگشت­هایش بین پرّه­های کاهو لیز خوردند و حس توأم خیسی و چربی گرفتند. یکی دو رشته کاهو را آرام بلند کرد و طولشان را با انگشت­هایش مقایسه کرد. حالا دیگر از سه بند انگشت هم بلندتر شده بودند. به نظر می­رسید که دیشب هم هیچ اتّفاق نامنتظره­ای نیافتاده و کاهوها فقط به اندازه معمولشان رشد کرده بودند. دستش را آرام لیز داد و باز انداخت روی تخت، کنار تنه­اش. چند لحظه­ای باز هم چشم­هایش را بست و سعی کرد یک صفحه سیاه سیاه ببیند، بعد چشم­ها را باز کرد و چند بار پلک زد. تنش را تکانی داد. پای راستش را آرام از زیر پتو بیرون کشید و از لبه­ی تخت روی زمین گذاشت. با دست چپش پتو را کنار زد. بعد تنه سنگینش را کمی به راست چرخاند، دست راستش را روی تشک گذاشت و هم­زمانی که داشت می­نشست پای چپش را هم روی زمین گذاشت. همان طور نشسته روی لبه­ی تخت، آرام سرش را چرخاند و دور تا دور اتاقش را نگاهی انداخت. مدتی زمان می­برد تا اشیا را درک کند. به بالشش نگاه کرد. دو رشته کاهو را دید که ظاهراً شب از سرش جدا شده بودند و همان جور پیچ خورده روی بالش له شده بودند. برشان داشت تا سر راه رفتن به دستشویی توی سطل آشغال بیاندازدشان.

توی دستشویی، موقع شستن دست­ها، آدامس روی لبه آینه، که دیشب برای مسواک زدن از دهنش در آورده بود، را می­بیند. با دست خیس از روی لبه­ی آینه می­کندش. آدامس به انگشتش می­چسبد و توی سطل نمی­افتد. دستش را چند بار محکم تکان می­دهد. آدامس از دستش کنده می­شود و به دیوار بالای سطل می­چسبد. خم می­شود و در حالی که فحش می­دهد آدامس را با نوک انگشت می­کند و به کیسه توی سطل می­چسباند. شروع می­کند به مسواک زدن و به خودش توی آینه نگاه می­کند. بر اثر حرکت متناوب دستش موقع مسواک زدن، کاهوها روی سرش نوسان می­کنند. هزار رشته کاهوی سبز آب خورده و براق روی هم لیز می­خورند و به ترتیب به چپ و راست می­روند. صدای حرکت کاهوها روی هم خیلی با صدای تکان خوردن مو فرق دارد. یک لحظه دستش می­ایستد و توی آینه نگاه می­کند. نقطه­ی سیاهی که دارد از پیشانیش پایین می­آید و هم­زمان به سمت راست می­رود یک مورچه است. با دست به پیشانیش می­زند و مورچه را توی کاسه دستشویی می­اندازد. مورچه توی یک قطره آب می­افتد و دست و پا می­زند. به مسواک زدنش ادامه می­دهد. خودش را تصوّر می­کند که به جای کاهو روی سرش هویج رشته رشته در آمده. آن وقت دایره را به یاد می­آورد و یادش می­افتد که امروز با او قرار دارد. دایره از کسانی است که جوانه گندم در آورده­اند. تعدادشان خیلی کم است. بین تمام کسانی که می­شناسد جز دایره فقط یک نفر دیگر، که آن هم دختر است، جوانه گندم در آورده. قرار است امروز ساعت 10 همدیگر را ببینند. دایره قصد دارد کتاب بخرد و او این منطقه را بهتر بلد است. این موقعیت خوبی است برای آن که چند ساعتی با هم باشند. البتّه نه این که خودشان را گول بزنند. هر دوشان متوجّه­اند که اگر دوست­دختر و دوست­پسر نباشند، دوست عادی هم نیستند و رابطه­شان با هم خاص است. به علاوه هیچ اصراری هم به این ندارد که اسم دوست دختر و دوست پسر رویشان نباشد. هم­دیگر را دوست دارند و وقت زیادی را با هم می­گذرانند. هیچ دوست ندارد مثل ق باشد که تنها کسی که معتقد بود دوست دختر ندارد خودش بود و هر بار ازش راجع به قضیه سؤال می­کردی یا چیزی می­پراندی فوراً می­گفت "ما فقط دو تا دوست خوبیم. همین." آخرش هم وقتی دیده بود حتّی طرفش هم اعتقاد چندانی به این قضیه ندارد چنان بی مقدمه ولش کرده بود که دختر بیچاره بعد از این همه وقت هنوز گیج بود و نمی­فهمید از کجا خورده. فکر کردن به ق باعث شد باز متوجّه این شباهت­های لعنتی بین خودش و او بشود. البتّه در اصل آن­ها تقریباً هیچ ربطی به هم نداشتند امّا آن دو سال با هم بودن خیلی شبیه­شان کرد، و خوب آن­قدر منصف بود که اقلاً پیش خودش اعتراف کند که او شبیه ق شده است، نه ق شبیه او یا هر دو شبیه یک چیز سوم. حقیقتش آن اوّل­ها کاملاً آگاهانه خودش را به ق نزدیک می­کرد. نه که نزدیکش باشد، که بود؛ سعی می­کرد شبیهش بشود. شخصیت ق جذّاب بود و موفّق هم به نظر می­رسید. خیلی از مشکلاتی را که این همه سال داشت بر طرف می­کرد. به علاوه، زمان واقعاً زیادی با هم بودند. کم کم آشناهاشان هم مشترک شده بودند. حتّی با دایره به واسطه ق آشنا شده بود. این همه با هم بودن باعث شده بود بیشتر از آن که می­خواست شبیه ق بشود، طوری که خیلی از خصلت­ها و حرکاتش هم ناخودآگاه تقلیدی از او شده بود و حالا ق حرامزاده داشت با صورت او توی آینه قیافه در می­آورد. هر جور که به خودش نگاه می­کرد و هر طور سعی می­کرد بایستد باز یک جوری شبیه ق می­شد. احساس کرد خود عوضی ق آن کنار، بیرون قاب آینه، ایستاده و نگاهش می­کند. نه که مثل فیلم­ها بلند بلند بخندد. فقط همین جور ساکت ایستاده و طوری که انگار حوصله­اش سر رفته باشد نگاهش می­کند. چشمش را از آینه برگرداند و مسواک زدنش را ادامه داد.

توی اتاق چشمش به بسته نصفه بیسکویت افتاد که کنار کتاب و دفترش روی میز مانده بود. سر بسته­بندی استوانه­ای شکل بیسکویت باز بود و اوّلین بیسکویت حدوداً 2 سانت پایین­تر از لبه­ی بسته­بندی بود. خورده­های بیسکویت روی شیشه میز پخش بودند. کتاب و دفتر هم روی همان صفحه­ای که دیشب ولشان کرده بود باز مانده بودند. یک سوسک ریز از دیوار پشت میز بالا می­رفت. دیدن سوسک روی دیوار باعث شد فکر کند احتمال این هم هست که شب توی بسته باز بیسکویت سوسک رفته باشد و بسته را برداشت تا توی سطل آشغال بیاندازد. وقتی که با ق زندگی می­کردند هم زندگی­شان پر سوسک بود. از در و دیوار بالا می­رفتند و خودشان را پشت هیچ مرزی نگه نمی­داشتند. حتّی توی یخچال هم بودند. یکی دو بار دیده بود که روی غذایی که آماده کرده بودند و مانده بود تا مثلاً یک ساعت دیگر بخورندش هم سوسک بود. این جور موقع­ها عصبی می­شد و به زمین و زمان فحش می­داد. این حس که موجودی توی این دنیا به خودش اجازه می­داد حتّی غذایش را هم به گند بکشد دیوانه­اش می­کرد. ق البتّه خیلی خونسردتر با قضیه برخورد می­کرد. فقط آن بخشی از غذا را که سوسک رویش بود دور می­ریخت و باقی­اش را می­خورد، آن هم طوری که انگار هیچ اتّفاقی نیافتاده. حتّی تعریف می­کرد که یک بار که خیلی گرسنه­اش بوده آن قسمت غذا را هم دور نریخته؛ فقط سوسک را رد کرده و غذا را خورده. البتّه احتمالش قوی بود که دروغ گفته باشد. اکثر کسانی که ق را می­شناختند معتقد بودند که آدم راست­گویی است، امّا او یقین داشت که کم دروغ نمی­گوید. به تجربه فهمیده بود که ق تقریباً هیچ وقت نه کاملاً راست می­گوید، نه کاملاً دروغ. روی لبه­ای حرکت می­کرد که محلولی بود از هر دو و بیشتر به طرف مقابلش مربوط می­شد که راست بشنود یا نه. مثلاً به نظرش اغلب چیزهایی که دایره نسبت به ق فکر می­کرد اشتباه مطلق بود، حتّی عکس واقعیت بود. زیاد شده بود که با دایره راجع به ق حرف بزنند و به تقابل نظر شدید برسند. با بقیّه هم همین اتّفاق می­افتاد. با دوستان مشترک دیگرش با ق هم باز همین اختلاف نظر اساسی وجود داشت. مسأله این بود که این برداشت­های متفاوت و حتّی متناقض از یک رفتار انجام می­شدند. رفتار ق واقعاً در جمع­های مختلف عوض نمی­شد، امّا حتّی وقت­هایی که در یک جمع با ق بودند هم باز تأویل هر کس از رفتارش متفاوت با بقیه بود.

شروع کرد به آماده شدن برای رفتن. اول ساعت مچیش را بست. حدود بیست دقیقه به نه بود. با خودش حساب کرد که تا الان باید حدود ده دقیقه­ای عقب افتاده باشد. اتاق ساعت دیواری نداشت و به همین خاطر تلویزیون را روشن کرد. ساعت تقریباً ده دقیقه به نه است. حدسش درست بوده. ساعت لعنتی کند کار می­کند. حالا دیگر فهمیده که هر ده روز حدود بیست دقیقه عقب می­افتد. به همین خاطر هر بار تنظیمش می­کند روی ده دقیقه جلوتر از زمان واقعی و تا وقتی که ده روز بعد حدود ده دقیقه از زمان واقعی عقب بیافتد دستش نمی­زند. حالا امروز وقتش است. ساعتش را تنظیم می­کند روی نه.

لباس­هایش را می­پوشد. اخبار تلویزیون دارد دوباره گزارشی پخش می­کند از مغز سوراخ سوراخ شده یک نفر که معلوم نیست در کدام جهنّم درّه­ای باز یادش رفته کلاه سرش بگذارد و ظاهراً این بار یک کلاغ به سرش زده و نفله­اش کرده. لای خمیر سفیدی که از سر مردک بیرون زده و خونی که سر و صورتش را گرفته هنوز برگه­های کاهو معلومند. گزارشگر می­گوید که حمله کلاغ شدیدترین حمله­ای است که تا به حال اتّفاق افتاده و همان نوک زدن اوّل کلاغ به سر مردک ظاهراً جمجمه­اش را شکسته و کلاغ باقی کاهوها را با خیال راحت و بدون مزاحم خورده. بعد هم دوباره از همه می­خواهد که فقط با سر پوشیده از خانه بیرون بروند و اضافه می­کند که هر چند پرنده­ها هنوز در نواحی شهری حمله­ی قابل توجّهی به مردم نکرده­اند امّا برای جلوگیری از هر حادثه بدی بهتر است همه از کلاه­هایی استفاده کنند که مأموران شهرداری و پلیس توی شهر توزیع می­کنند و تمام سر را می­پوشاند بدون آن که جلوی جریان هوا را بگیرد. کلاه را سرش می­گذارد و بیرون می­رود.

هوا آفتابی است و سایه­ی دیوارها توی خیابان هنوز خنک است. تعداد آدم­هایی هم که بیرون آمده­اند از روزهای پیش بیشتر است. به نظر می­رسد مردم کم کم دارند به شرایط جدید عادت می­کنند. حالا خیلی­ها سرشان را تراشیده­اند و بیرون آمده­اند، و البتّه کلاه هم نگذاشته­اند. بین همان­ها که سرشان را نتراشیده­اند هم تنوّع بیشتر شده. کلاه بعضی طوری است که می­شود تویش را دید و حالا به نظر می­رسد که حسابی به سرشان رسیده­اند. یک نفر رشته­های هویج را از فرق باز کرده و یکی گوجه­ها را چنان فر داده که تمام فضای داخلی کلاه را پر کرده­اند. این­ها باعث می­شود فکر کند به این که دور کاهوها را بزند و به سبک ژاپنی­ها صاف شانه­شان کند پایین، بعد سرش را کمی رو به بالا بگیرد تا کاهوهای پشت سرش به جای این که بچسبند به کف، آویزان توی هوا بایستند و وقتی می­خواهد سرش را بچرخاند یک لحظه جا بمانند و بعد هی موج بخورند. بعد یک هو چیزی یادش می­آید. همان­طور ثابت کنار خیابان می­ایستد و به در و دیوار نگاه می­کند. چند ثانیه­ای که می­گذرد کم کم قیافه­اش عوض می­شود، چشم­هایش تنگ و گوشه­های لبش کج می­شوند. سرش را پایین می­اندازد و دستش که دو بار تاب می­خورد از همان راهی که آمده بود برمی­گردد.

برگشتن به خانه برای آوردن یا نیاوردن چیزی که نیاورده یا آورده بود به جز این که کاری کرد که به خاطر این اتّفاق تکراری که هر بار در فاصله 50 تا 300 متری خانه می­افتاد و هیکل قطورش را که اصلاً نسبتی با حرکات سریع نداشت شلنگ­اندازان پرتاب می­کرد توی اتاق به خالی کردن محتویات یک کیف یا هم زدن وسایل روی یک میز یا توی یک کشو، سر آخر هم یک تکّه کاغذ یا یک دسته کلید کف دستش می­گذاشت و باز می­فرستادش به همان جای قبلی، اعصابش به هم بریزد و همان فحش­های همیشگیش را ردیف کند، باعث شد از اتوبوسی که بنا داشت بهش برسد و با آن سر قرار برود هم جا بماند و مجبور شود فحش­هایش را یک بار دیگر هم مرور کند. درک نمی­کرد که چرا هر بار این اتفاق می­افتد. همیشه قبل از آن که راه بیافتد، موقع آماده شدن، یادش بود. اما وقت بیرون آمدن یادش می­رفت. بعد هر بار دقیقاً به همین­جا که می­رسید، انگار کسی به قصد اذیت یادش می­انداخت. ترجیح می­داد تا رسیدن به مقصد یادش نیافتد. کم پیش می­آمد واقعاً آن قدر مهم بوده باشد که به برگشتن و آوردن و نیاوردنش بیارزد. اما آن حرامزاده­ای که قضیه را یادش می­انداخت خودش مجبورش می­کرد با آن وضع احمقانه به خانه برگردد. جدای از باقی چیزها، فکر می­کرد مسخره است که ببینی کسی دارد به یک طرف می­رود، آن وقت یک لحظه می­ایستد و بعد به جهت مقابلش می­رود. از طرفی، این اتفاق باعث می­شد دیر هم برسد و او هیچ دوست نداشت تصوّر یک آدم بدقول یا وقت­نشناس از خودش به جا بگذارد، به خصوص توی ذهن دایره که این قدر برایش سر وقت بودن مهم بود. امّا از بدشانسی اتّفاقاً بیشتر وقت­هایی که قصد داشت دایره را ببیند دیر به قرار می­رسید. اصلاً اولین باری که دایره را دید هم دیر رسید. ق و دایره طبق معمول قرار بود بروند سینما یا همچو جایی و این بار ق از او هم دعوت کرده بود که همراهشان بیاید. نیم ساعت قبل از شروع فیلم یا همچو چیزی قرار گذاشته بودند و او بیست دقیقه دیر به قرار رسیده بود. وقتی رفت پای میزی که ق و دایره نشسته بودند و داشتند از توی نی کلفتی مایع قهوه­ای توی لیوان­ها را بالا می­کشیدند، ق بعد از این که معرفی یک جمله­ایش را با "...که برات گفته بودم." تمام کرد، شروع کرد به سبک خودش به شوخی و خنده سر همین دیر آمدن متلک بارش کردن، و او هم طبق معمول دایره را با خنده­های خاکستری­ای که به جای آن که پیوسته باشند مثل گلوله­های ریز و یک اندازه­ای یکی یکی می­افتادند روی زمین، همراهی کرد. همان موقع هم، وقتی ق بین متلک­هایش از آن نگاه­هایی به دایره می­انداخت که یعنی دو نفر چیز مشترکی دارند و حرف­های یکیشان برای دیگری معنای بیشتری دارد تا برای باقی کسانی که می­شنوندشان، فهمید که ق عملاً دارد از زبان دایره حرف می­زند، و فهمید که تأخیر آن قدر به چشم دایره می­آید که آدم­ها را بر حسب تأخیر کردن یا نکردنشان دسته­بندی می­کند.

از اتوبوس جا ماند و فکر کرد باز هم دیر می­رسد. امّا این بار را شانس آورد. به موقع به قرار می­رسد. دایره هم رسیده و منتظرش است. لباس بلند سفید و قرمز پوشیده با راه راه­های زیگزاگ و بافت درشت. پایش چیزی است بین صندل و کفش، طوری که انگشت­ها معلوم نیستند ولی رو و گودی توی پا معلومند. کلاه سفید لبه­دار هم سرش گذاشته و دور تا دورش رشته­های جوانه گندم را پیچ داده بیرون. خلاف اسمش هیچ شبیه دایره نیست. حتّی بیضی هم نیست. بیشتر شبیه یک استوانه کوتاه است که گلوله­های خمیری رویش چسبیده باشند. از دور که می­بیندش کج کج نگاهش می­کند و لبخند نصفه­ای می­زند. به هم که می­رسند، دست می­دهند و دایره می­پرسد که خوب است یا نه و او می­گوید که خوب است و مرسی و خودش چه طور است و دایره هم می­گوید که چه عجب شده که سر وقت آمده. او می­گوید که اشتباه شده و باز از همان خنده­های منفصل بیرون می­ریزد و چند جمله­ای هم پشت سرش می­چسباند. بعد می­پرسد کجا بروند و دایره می­گوید که نمی­داند و او باید بگوید و می­گوید که چه کتاب­هایی می­خواهد و راه می­افتند. او که از اشاره دایره به دیر آمدن­هایش کمی ناراحت شده سر سنگین می­شود و می­پرسد چه خبر و دایره می­گوید هیچ و او چه خبر و او هم می­گوید که خبر خاصّی نبوده. بعد برای آن که سکوت چند ثانیه­ایش را جبران کند از وضعیت سر دایره می­پرسد. دایره می­گوید که خوب است و مشکلی نیست. بعد یکی از رشته­های جوانه را می­کند و توی دهنش می­گذارد و می­گوید خوشمزه هم هست و می­خندد. تعریف می­کند که از چند شب پیش سرش توی خواب مورچه می­گذاشته امّا حالا فهمیده که یک نوع خاص از ژل را که به سرش می­زند مورچه­ها طرفش نمی­آیند. دایره خبر از احوال ق می­گیرد و این که تازگی دیده­اش یا نه. او دست می­کند زیر کلاهش و چند رشته کاهو را می­کند و توی دهنش می­گذارد. کاهوها با وجود نازک و ظریف بودنشان خیلی تردند. یاد مورچه­ای می­افتد که صبح روی پیشانیش راه می­رفت و فکر می­کند نکند سر او هم مورچه بگذارد. به دایره می­گوید که ق را همین دیروز دیده. دایره می­پرسد که چه طور بوده و او می­گوید که به نظر خوب می­آمده و به حرف ندیده­اش. دایره می­خواهد بداند که ق کچل کرده یا نه و او می­­پرسد که مگر قرار بوده کچل کند و دایره توضیح می­دهد که فقط حدس زده که احتمالاً ق سرش را از ته خواهد زد. او هم برایش می­گوید که دیروز سر ق پر از کاهو بوده و نه، کچل نکرده. فکر می­کند از دایره اسم آن ژل را بپرسد. دایره می­گوید که راستی، دیشب رفته بودند رستورانی که خیلی خوب بوده و قبلاً هم می­رفته­اند. دایره هم که عشق سالاد، سفارش سالاد داده و هر چه گفته­اند نخورد گوش نکرده. بعد گارسون با یک گوجه کامل و چند برگ کاهو و کلم و دو تا خیار و یک هویج و این­ها و چاقو و رنده آمده و همان­جا سر میزشان سالاد را درست کرده. دایره از وقتی ق را نمی­بیند هر بار که با او حرف می­زند احوال ق را ازش می­پرسد. او هم خبر درست و حسابی ازش ندارد. الان خیلی وقت است که چندان ربطی به هم ندارند و اگر دیدن­های اجباری هم نبود کلاً بی­خبر می­ماند ازش و می­شد مثل دایره. دایره داشت می­گفت که بقیه هم که دیدند این طور است سفارش سالاد دادند و تقریباً همه سالاد خوردند و آقای صاحب رستوران آن قدر خوشحال شده. او هم باز خنده­های قهوه­ایش را ریخت روی زمین. بعد پرسید که همه این کتاب­ها که می­خواهد بخرد دانشگاهی­اند و دایره جواب داد که آره ولی اگر پول اضافه بیاورد دلش می­خواهد یک رمان هم بخرد ولی نمی­داند چی. اسم یک کتاب را که به ذهنش آمد گفت. دایره می­خواست بداند که خودش کتاب را خوانده و او گفت که نه ولی فکر کند کتاب خوبی است و تعریفش را شنیده. دایره می­پرسد از کی شنیده ولی او یادش نمی­آید. ق وقتی هم که مو داشت هیچ وقت نمی­گذاشت بلند شود. همیشه مو که به گوشش می­رسید میرفت اصلاح می­کرد. خیلی هم پیش می­آمد کچل کند. پرسید که دایره تا کی وقت دارد و دایره جواب داد تا ظهر. تصمیم گرفت خرید کتابشان که تمام شد بروند یک رستوران خوب که همان حوالی می­شناخت. برای این که حرفی زده باشد گزارش صبح تلویزیون را تعریف کرد. دایره نشنیده بود و خیلی ناراحت شد. گفت که این وضع نمی­شود و باید معلوم شود چه بلایی سرشان آمده. و گفت که همین مانده از این به بعد گاو و گوسفندها هم بیافتند دنبالشان.

با خودش خیال کرد که توی یک ساندویچی بایستد و غذایش حاضر شود. به فروشنده بگوید که کاهو نگذارد لطفاً. بعد ساندویچش را بگیرد، از توی جلدش در بیاورد و باز کند، از سرش کاهو بکند بگذارد توی ساندویچ، بعد باز ببندش و بخورد. دوباره بندش پاره شد و گلوله­ها یکی یکی خوردند کف پیاده­رو، زیر پای پشت سری­ها. برای دایره هم تعریف کرد و دایره هم خندید.

قه­قه­شان که قطع شد چند دقیقه­ای ساکت ماندند. دایره دقیق شده بود به موزائیک­های قر و قاطی کف پیاده­رو و سعی می­کرد قدم­هایش را تنظیم کند روی تقاطع­های سیمانیشان. او هم دقتش رفته بود سمت آدم­هایی که از طرف مقابل می­آمدند. باز فکر کرد که آن کتاب را کجا دیده یا از کی درباره­اش شنیده اما هر چه تقلا کرد یادش نیامد؛ با وجود این که می­توانست قسم بخورد قبلاً جایی آن­قدر مفصّل راجع به کتاب شنیده که تصاویرش را تقریباً کامل پیش چشمش دیده و هنوز هم اغلبشان مقابلش هستند. حس نکرد بابت فراموشیش مقصّر است. دایره بی­مقدمه پرسید ق نبود. نمی­دانست از کجا می­فهمد. رو به دایره گفت که دقیق نمی­داند ولی فکر نکند. باز ساکت شدند. او مثل قبل به مردم نگاه کرد. دایره هنوز سرش پایین بود ولی دیگر قدم­هایش را برای قسمت­های وق­زده­ی موزائیک­ها بلند و کوتاه نمی­کرد و به همین خاطر تق و توق کفش­هایش کمتر شده بود. کم­کم دایره نزدیکش شد و بغل دست هم طوری متقارن راه رفتند که دو سه بار بازوهایشان خورد به هم و لق­لق زدند. بیست قدمی که رفتند دایره دستش را گرفت. او کمی سرش را چرخاند، ولی دایره هنوز به موزائیک­ها نگاه می­کرد. دست دایره را آرام فشار داد. دایره دوستش داشت... خیلی دوستش داشت. 

|+| نوشته شده توسط روزبه استیفایی در چهارشنبه 1388/09/18 | موضوع: نوشته های دیگر |
 شش

در بیشتر فیلم هایی که دیده ام وقتی قاتلی کسی را تکه تکه می کند معمولا این تکه کردن را متقارن انجام می دهد. این به نظرم احمقانه ترین روش تکه تکه کردن انسان است. نویسنده ها و فیلمسازها واقعا احمقند که شخصیت هایشان را این طور قطعه قطعه می کنند و قاتل ها هم لابد آن قدر احمقند که با دیدن این فیلم ها همین طور کار می کنند. به نظرم اگر قرار باشد جسد یک انسان خورد شود (نه برای حمل و نقل، بلکه صرفا برای قطعه قطعه کردن و سپس رها شدن)، رعایت تقارن در آن توهین به شخص قطعه شونده است. به علاوه، خلاف تمام چرندیات سینمایی و تلویزیونی نباید برش ها را از روی مفاصل انجام داد و هیچ لزومی ندارد که هر برشی دقیقا عمود بر محور طولی آن قسمت بدن باشد. کسی که کس دیگری را تکه می کند، هر هدفی که داشته باشد، مطمئنا با برش عمودی از روی مفاصل از هدفش دور می شود.

من ترجیح می دهم کار را با ابزارهای دقیق و ترجیحا سخت کاربردی انجام دهم. و بسیار هم در استفاده از آن ها مهارت و دقت داشته باشم. دوست دارم کسی که کارم را می بیند سریعا متوجه شود که با ابزارهای منطقی و با منطق استفاده از آن ابزارها انجام شده است. و دوست دارم کارم بدون منطق به نطر برسد. یعنی هیچ الگوی خاصی دربرش ها نباشد، چه آگاهانه، مثل تقارن، و چه ناآگاهانه، مثل برش های عمودی یا مفصلی. به نظرم استفاده از ابزار منطقی برای انجام کاری بی منطق خیلی مناسب تر است. این طوری هر کس نتیجه را ببیند فکر می کند تمام این برش های بی منطق توسط کسی انجام شده که می دانسته چطور از ابزارش استفاده کند. که آگاهی کامل داشته از کاری که دارد می کند. این طوری قضیه خیلی کثیف تر می شود.

ترجیح می دهم کسی که قرار است تکه تکه کنم قبلا مرده باشد. و ترجیح می دهم خون چندانی توی بدنش نباشد. البته نه که جنازه خشک شده باشد. بر عکس دوست دارم هر جا را که می برم مقطعی که بیرون می افتد کاملا تازه باشد اما نمی خواهم خون بپاشد. ترجیح می دهم که فقط رد خونابه نازکی از محل برش بیرون بزند و روی پوست سر بخورد.

فرض می کنم ابزارم کاملند. و جهت هایی که نام می برم همگی نسبت و برای صاحب جنازه اند.

دو طرف کمر، بالای لگن، جلوی کلیه ها معمولا بافتی از ماهیچه است که در بیشتر مردم وقتی چاق شوند بیرون می زند و اگر دست رویشان بگذاری احساسشان می کنی. قطعا اولین کاری که می کنم بریدن این تکه گوشت (یا چربی) از سمت چپ است. چاقویی که دستم است تیغه ای حدود ۲۵ سانتی متری دارد و عرضش در پهن ترین جا به ۳ سانتی متر می رسد و فوق العاده تیز است. این تکه گوشت بین دو انگشت جا می شود. با شصت و اشاره می کشمش و حتما فقط با یک حرکت چاقو می برم. جایش روی بدن یک بیضی می افتد که چیزهایی ازش بیرون است. بعد چاقو را می کنم توی گوش راست، طوری که همین طور که جنازه طاق باز روی زمین افتاده لبه چاقو عمود بر زمین باشد. اما تا ته فشار نمی دهم. فقط آن قدر که از وسط مغز رد بشود. خون از کنار لبه چاقو بیرون می زند. سعی می کنم چاقو را با کمترین برش از همان مسیری که رفته بیرون بیاورم.

فاصله بین انگشت شصت و انگشت کناریش در پای راست با یک ضربه محکم چاقو، همان طور که قصاب ها دنده را جدا می کنند، تا نزدیکی قوزک پا شکافته می شود. بعد با یک کشش ناگهانی از پا جدا می شود. این انگشت و تکه پنجه چسبیده بهش را باید دور انداخت. نمی خواهم دور و بر جنازه باشد.

از روی شانه چپ یک خط بکشید به دقیقا وسط سینه و ادامه که بدهید می رسد به کلیه راست. اگر جنازه دختر باشد در این یک مورد خاص قضیه خیلی جذاب تر می شود. به شرط آن که پستان هایش کوچک باشند. خیلی کوچک. این خط باید کاملا جدا شود. اره برقی برش نسبتا تمیزی دارد ولی زیاده اتوماتیک است. ساطور آدم را بیشتر درگیر خودش می کند. طول کشیدنش و تمام ضربه هایی که باید بزنی تا برش کامل شود. اما به آن تمیزی نیست. ممکن است استخوان ها خورد شوند و گوشت ورقه شود.

سر و دست راست حالا کامل از بدن جدا شده اند و با کتف و قسمتی از قفسه سینه به هم وصلند. چشم چپ را خالی می کنم. بعد روی دست راست را از بازو تا ساعد تیغ می کشم تا فقط پوستش برود و گوشت بیرون بیافتد.

ساق پای راست را از بغل می برم و ماهیچه ساق پا را (این از بهترین مخلوقات خداست) از توی پوست جدا می کنم و در می آورم. ولی پوست باید حتما سر جایش بماند.

اگر دختر باشد چاقو را می کنم تویش و دقیقا از روی کلیتوریس شکاف را ادامه می دهم و تا ناف می آیم. فقط به عمق ۲ سانت. اگر پسر باشد فقط می برمش. از ته. به تخم ها هم دست نمی زنم.

دو برش عمودی می زنم روی ران چپ. یکی یک وجب بالای زانو و یکی یک وجب زیر لگن. برش ها را آن قدر پایین می برم که به استخوان برسند. بعد تکه گوشت جدا شده بین دو برش را از استخوان جدا می کنم و دور می اندازم.

آخرین کارم این است. با چاقوی اره ای، دندانه دار مثل چاقوی میوه خوری ولی بزرگ، از توی پاها دقیقا از روی مفصل زانوی چپ را می برم ولی نه کامل. می گذارم یک سانت پوست و گوشت بیرون پا فقط باقی بماند. بعد پای بریده را همان طور که به زانو لولاست می چر خانم و می گذارم کنار ران.

 

من تا به حال دوستان زیادی را از دست داده ام. البته این قضیه در مورد دخترها بیشتر صادق است. نمیدانم، شاید چون آدم پسرها را کمتر از دست می دهد. اما به هر حال، در چند وقت اخیر این روند شدت بیشتری گرفته است.

حدود یک ماه پیش دختری که زمانی احتمالا عاشقش بودم را از دست دادم. البته خیلی وقت بود که واقعا حس عشق چندانی نسبت به او نداشتم (کاری به این قضیه ندارم که این قضیه شدنی است یا نه)، ولی در ذهنم تبدیل شده بود به نماد حسرت و وسوسه. رابطه چندانی با هم نداشتیم. شاید ماهی یک بار، تلفنی، در شرایط عادی. هم دیگر را هم خیلی کم می دیدیم. اما هنوز به هم سلام می کردیم. و بودنش پیچیدگی ها و احتمالات زندگیم را بیشتر می کرد. بعد یک روز تصمیم گرفت که دیگر با هم هیچ رابطه ای نداشته باشیم. حس می کرد بودنم برای زندگیش مضر است. و احتمال خطر به هم خوردن روند فعلی را بالا می برد. بیچاره ترسید. تقصیر را گردن من انداخت. و خداحافظی کردیم.

دومی را حدود ده روز پیش از دست دادم. این شاید از مسخره ترین رابطه هایی باشد که دو نفر بتوانند با هم داشته باشند. ما در طول ۳ سال آشنایی حدود ۳ ساعت با هم حرف زده بودیم. شاید حدود ۳ ساعت هم چت کرده بودیم. اس ام اس زده بودیم. شاید دو نفرمان مجموعا ۱۰۰۰تا. ولی حرف نبود. بیشتر تک گویی بودند و اغلب من می گفتم. راستی، احتمالا حدود ۳ ساعت هم تلفنی. چندان هم دیگر را نمی شناختیم ولی فکر کنم با هم رک بودیم. همه چیز را به هم نمی گفتیم اما نه چون نمی خواستیم، بیشتر چون وقت نبود. اقلا من این طور بودم. به هر حال با وجود این زمان کم حجم زیادی از ذهن من را اشغال کرده بود و بهانه های فکری زیادی می داد، گرچه اغلب به شدت آزاردهنده. حس می کردم تعمدی در اذیت کردن من دارد ولی هیچ نمی توانستم درک کنم چرا. آن شب بالاخره توانست تسلیمم کند و برای اولین بار ازش به شدت بدم آمد. این را بهش گفتم. رنجید. خیلی برایش مهم نبود چرا. و خداحافظ.

دو روز پیش دختر دیگری را از دست دادم. نمی گویم دوست چون مطمئن نیستم حتی با هم دوست شده بودیم. کل این رابطه از اولین کلماتش تا آخرش چیزی حدود یک هفته طول کشید. و فقط یک بار هم را دیدیم، حدود ۲ ساعت. احتمالا این عجیب ترین اتفاقی است که تا به حال برایم افتاده. نه به خاطر طول کوتاهش، بلکه به خاطر خودش.

قد کوتاهی داشت و موهای دستش تازه دوباره نوک زده بود. چشم هایش سیاه بودند. پلک ها دقیقا به اندازه مردمک باز می شدند، طوری که پلک بالایی مماس بر بالای دایره و پلک پایینی مماس بر پایین آن بود. دقیقا به اندازه مردمک. به نظرم قیافه اش ترکیبی از صورت چند نفر از کسانی بود که می شناسم اما هر چه در ذهنم صورت این آدم ها را با هم ترکیب می کنم به قیافه او نمی رسم. حتی عکس هایش هم کمکی نمی کند. به نظرم چهره اش در عکس های مختلف فرق دارند و آن قدر به هم بی ربطند که به زور باورم می شود یک نفر باشند. اما قضیه اینجاست که هیچ کدام از این عکس ها هم باعث نمی شود صورتش را درست به یاد بیاورم.

فکر کنم اصلی ترین ویژگیش در ذهن من به ابهام تبدیل شده. مسئله فقط صورتش نیست. صدایش را هم نمی توانم بشنوم. با وجود آن که صفت های زیادی برای صدایش پیدا کردم و حتی ادایش را هم در آوردم ولی نمی توانم توی ذهنم صدایش را بشنوم. همه تلاش های ذهنم برای بازسازی به صداهای بی ربط می رسند. حتی بدنش هم مبهم است. شکل تن را هم یادم نمی آید.

جالب این که به طرز عجیبی دوستش دارم. دلم با وجود سابقه کمی که از آشنایی دارم برایش تنگ شده، حتی به فاصله دو روز. البته می توانم به خودم اطمینان بدهم که عاشقش نشده ام. خوشبختانه خیلی سخت و زمان بر عاشق می شوم. اما عجیب دوستش دارم. به نظرم خیلی دلنشین و به معنای واقعی کلمه خوشایند آمد. احساس کردم با موجود خوبی طرف هستم. گر چه اصلا از آن خوبی های اسطوره ای نیست. مثلا وقتی دیدمش احساس کردم احتمالا دوست پسر داشتن را تجربه کرده. یعنی توی ذهنم آسمانی نبود. یا به نظرم آمد رذالت های اخلاقی ای دارد. اما از نوع شیرین آن. از آن هایی که دیدنشان توی کسی که دوستش داری می تواند گاهی حتی خوشایند باشد. اقلا در موارد دم دستی.

بیرون رفتنمان خیلی بهم خوش گذشت. فکر می کردم به او هم همین طور. وقتی برگشتم خوابیدم و خوابش را دیدم. خواب خیلی بدی بود. بیدار که شدم عینا برایش تعریف کردم. از کلماتی که خودش توی خوابم به کار برده بود و از رفتار آدم های خواب رنجید. بعد از من هم ناراحت شد و حس کرد رفتار آزارنده ای داشته ام یا اقلا آرامشش را به هم می زنم. به خاطر آن چیزی که هستم از من بدش آمد. ترجیح می داد چیز دیگری بودم، هرچند ناقص، ولی بدون بخش هایی که او دوست نداشت. شب همان روز خواست که با هم رابطه ای نداشته باشیم.

احساس می کنم تکه تکه شده ام.

|+| نوشته شده توسط روزبه استیفایی در چهارشنبه 1388/06/25 | موضوع: پروژه |
 
 
بالا