در بیشتر فیلم هایی که دیده ام وقتی قاتلی کسی را تکه تکه می کند معمولا این تکه کردن را متقارن انجام می دهد. این به نظرم احمقانه ترین روش تکه تکه کردن انسان است. نویسنده ها و فیلمسازها واقعا احمقند که شخصیت هایشان را این طور قطعه قطعه می کنند و قاتل ها هم لابد آن قدر احمقند که با دیدن این فیلم ها همین طور کار می کنند. به نظرم اگر قرار باشد جسد یک انسان خورد شود (نه برای حمل و نقل، بلکه صرفا برای قطعه قطعه کردن و سپس رها شدن)، رعایت تقارن در آن توهین به شخص قطعه شونده است. به علاوه، خلاف تمام چرندیات سینمایی و تلویزیونی نباید برش ها را از روی مفاصل انجام داد و هیچ لزومی ندارد که هر برشی دقیقا عمود بر محور طولی آن قسمت بدن باشد. کسی که کس دیگری را تکه می کند، هر هدفی که داشته باشد، مطمئنا با برش عمودی از روی مفاصل از هدفش دور می شود.
من ترجیح می دهم کار را با ابزارهای دقیق و ترجیحا سخت کاربردی انجام دهم. و بسیار هم در استفاده از آن ها مهارت و دقت داشته باشم. دوست دارم کسی که کارم را می بیند سریعا متوجه شود که با ابزارهای منطقی و با منطق استفاده از آن ابزارها انجام شده است. و دوست دارم کارم بدون منطق به نطر برسد. یعنی هیچ الگوی خاصی دربرش ها نباشد، چه آگاهانه، مثل تقارن، و چه ناآگاهانه، مثل برش های عمودی یا مفصلی. به نظرم استفاده از ابزار منطقی برای انجام کاری بی منطق خیلی مناسب تر است. این طوری هر کس نتیجه را ببیند فکر می کند تمام این برش های بی منطق توسط کسی انجام شده که می دانسته چطور از ابزارش استفاده کند. که آگاهی کامل داشته از کاری که دارد می کند. این طوری قضیه خیلی کثیف تر می شود.
ترجیح می دهم کسی که قرار است تکه تکه کنم قبلا مرده باشد. و ترجیح می دهم خون چندانی توی بدنش نباشد. البته نه که جنازه خشک شده باشد. بر عکس دوست دارم هر جا را که می برم مقطعی که بیرون می افتد کاملا تازه باشد اما نمی خواهم خون بپاشد. ترجیح می دهم که فقط رد خونابه نازکی از محل برش بیرون بزند و روی پوست سر بخورد.
فرض می کنم ابزارم کاملند. و جهت هایی که نام می برم همگی نسبت و برای صاحب جنازه اند.
دو طرف کمر، بالای لگن، جلوی کلیه ها معمولا بافتی از ماهیچه است که در بیشتر مردم وقتی چاق شوند بیرون می زند و اگر دست رویشان بگذاری احساسشان می کنی. قطعا اولین کاری که می کنم بریدن این تکه گوشت (یا چربی) از سمت چپ است. چاقویی که دستم است تیغه ای حدود ۲۵ سانتی متری دارد و عرضش در پهن ترین جا به ۳ سانتی متر می رسد و فوق العاده تیز است. این تکه گوشت بین دو انگشت جا می شود. با شصت و اشاره می کشمش و حتما فقط با یک حرکت چاقو می برم. جایش روی بدن یک بیضی می افتد که چیزهایی ازش بیرون است. بعد چاقو را می کنم توی گوش راست، طوری که همین طور که جنازه طاق باز روی زمین افتاده لبه چاقو عمود بر زمین باشد. اما تا ته فشار نمی دهم. فقط آن قدر که از وسط مغز رد بشود. خون از کنار لبه چاقو بیرون می زند. سعی می کنم چاقو را با کمترین برش از همان مسیری که رفته بیرون بیاورم.
فاصله بین انگشت شصت و انگشت کناریش در پای راست با یک ضربه محکم چاقو، همان طور که قصاب ها دنده را جدا می کنند، تا نزدیکی قوزک پا شکافته می شود. بعد با یک کشش ناگهانی از پا جدا می شود. این انگشت و تکه پنجه چسبیده بهش را باید دور انداخت. نمی خواهم دور و بر جنازه باشد.
از روی شانه چپ یک خط بکشید به دقیقا وسط سینه و ادامه که بدهید می رسد به کلیه راست. اگر جنازه دختر باشد در این یک مورد خاص قضیه خیلی جذاب تر می شود. به شرط آن که پستان هایش کوچک باشند. خیلی کوچک. این خط باید کاملا جدا شود. اره برقی برش نسبتا تمیزی دارد ولی زیاده اتوماتیک است. ساطور آدم را بیشتر درگیر خودش می کند. طول کشیدنش و تمام ضربه هایی که باید بزنی تا برش کامل شود. اما به آن تمیزی نیست. ممکن است استخوان ها خورد شوند و گوشت ورقه شود.
سر و دست راست حالا کامل از بدن جدا شده اند و با کتف و قسمتی از قفسه سینه به هم وصلند. چشم چپ را خالی می کنم. بعد روی دست راست را از بازو تا ساعد تیغ می کشم تا فقط پوستش برود و گوشت بیرون بیافتد.
ساق پای راست را از بغل می برم و ماهیچه ساق پا را (این از بهترین مخلوقات خداست) از توی پوست جدا می کنم و در می آورم. ولی پوست باید حتما سر جایش بماند.
اگر دختر باشد چاقو را می کنم تویش و دقیقا از روی کلیتوریس شکاف را ادامه می دهم و تا ناف می آیم. فقط به عمق ۲ سانت. اگر پسر باشد فقط می برمش. از ته. به تخم ها هم دست نمی زنم.
دو برش عمودی می زنم روی ران چپ. یکی یک وجب بالای زانو و یکی یک وجب زیر لگن. برش ها را آن قدر پایین می برم که به استخوان برسند. بعد تکه گوشت جدا شده بین دو برش را از استخوان جدا می کنم و دور می اندازم.
آخرین کارم این است. با چاقوی اره ای، دندانه دار مثل چاقوی میوه خوری ولی بزرگ، از توی پاها دقیقا از روی مفصل زانوی چپ را می برم ولی نه کامل. می گذارم یک سانت پوست و گوشت بیرون پا فقط باقی بماند. بعد پای بریده را همان طور که به زانو لولاست می چر خانم و می گذارم کنار ران.
من تا به حال دوستان زیادی را از دست داده ام. البته این قضیه در مورد دخترها بیشتر صادق است. نمیدانم، شاید چون آدم پسرها را کمتر از دست می دهد. اما به هر حال، در چند وقت اخیر این روند شدت بیشتری گرفته است.
حدود یک ماه پیش دختری که زمانی احتمالا عاشقش بودم را از دست دادم. البته خیلی وقت بود که واقعا حس عشق چندانی نسبت به او نداشتم (کاری به این قضیه ندارم که این قضیه شدنی است یا نه)، ولی در ذهنم تبدیل شده بود به نماد حسرت و وسوسه. رابطه چندانی با هم نداشتیم. شاید ماهی یک بار، تلفنی، در شرایط عادی. هم دیگر را هم خیلی کم می دیدیم. اما هنوز به هم سلام می کردیم. و بودنش پیچیدگی ها و احتمالات زندگیم را بیشتر می کرد. بعد یک روز تصمیم گرفت که دیگر با هم هیچ رابطه ای نداشته باشیم. حس می کرد بودنم برای زندگیش مضر است. و احتمال خطر به هم خوردن روند فعلی را بالا می برد. بیچاره ترسید. تقصیر را گردن من انداخت. و خداحافظی کردیم.
دومی را حدود ده روز پیش از دست دادم. این شاید از مسخره ترین رابطه هایی باشد که دو نفر بتوانند با هم داشته باشند. ما در طول ۳ سال آشنایی حدود ۳ ساعت با هم حرف زده بودیم. شاید حدود ۳ ساعت هم چت کرده بودیم. اس ام اس زده بودیم. شاید دو نفرمان مجموعا ۱۰۰۰تا. ولی حرف نبود. بیشتر تک گویی بودند و اغلب من می گفتم. راستی، احتمالا حدود ۳ ساعت هم تلفنی. چندان هم دیگر را نمی شناختیم ولی فکر کنم با هم رک بودیم. همه چیز را به هم نمی گفتیم اما نه چون نمی خواستیم، بیشتر چون وقت نبود. اقلا من این طور بودم. به هر حال با وجود این زمان کم حجم زیادی از ذهن من را اشغال کرده بود و بهانه های فکری زیادی می داد، گرچه اغلب به شدت آزاردهنده. حس می کردم تعمدی در اذیت کردن من دارد ولی هیچ نمی توانستم درک کنم چرا. آن شب بالاخره توانست تسلیمم کند و برای اولین بار ازش به شدت بدم آمد. این را بهش گفتم. رنجید. خیلی برایش مهم نبود چرا. و خداحافظ.
دو روز پیش دختر دیگری را از دست دادم. نمی گویم دوست چون مطمئن نیستم حتی با هم دوست شده بودیم. کل این رابطه از اولین کلماتش تا آخرش چیزی حدود یک هفته طول کشید. و فقط یک بار هم را دیدیم، حدود ۲ ساعت. احتمالا این عجیب ترین اتفاقی است که تا به حال برایم افتاده. نه به خاطر طول کوتاهش، بلکه به خاطر خودش.
قد کوتاهی داشت و موهای دستش تازه دوباره نوک زده بود. چشم هایش سیاه بودند. پلک ها دقیقا به اندازه مردمک باز می شدند، طوری که پلک بالایی مماس بر بالای دایره و پلک پایینی مماس بر پایین آن بود. دقیقا به اندازه مردمک. به نظرم قیافه اش ترکیبی از صورت چند نفر از کسانی بود که می شناسم اما هر چه در ذهنم صورت این آدم ها را با هم ترکیب می کنم به قیافه او نمی رسم. حتی عکس هایش هم کمکی نمی کند. به نظرم چهره اش در عکس های مختلف فرق دارند و آن قدر به هم بی ربطند که به زور باورم می شود یک نفر باشند. اما قضیه اینجاست که هیچ کدام از این عکس ها هم باعث نمی شود صورتش را درست به یاد بیاورم.
فکر کنم اصلی ترین ویژگیش در ذهن من به ابهام تبدیل شده. مسئله فقط صورتش نیست. صدایش را هم نمی توانم بشنوم. با وجود آن که صفت های زیادی برای صدایش پیدا کردم و حتی ادایش را هم در آوردم ولی نمی توانم توی ذهنم صدایش را بشنوم. همه تلاش های ذهنم برای بازسازی به صداهای بی ربط می رسند. حتی بدنش هم مبهم است. شکل تن را هم یادم نمی آید.
جالب این که به طرز عجیبی دوستش دارم. دلم با وجود سابقه کمی که از آشنایی دارم برایش تنگ شده، حتی به فاصله دو روز. البته می توانم به خودم اطمینان بدهم که عاشقش نشده ام. خوشبختانه خیلی سخت و زمان بر عاشق می شوم. اما عجیب دوستش دارم. به نظرم خیلی دلنشین و به معنای واقعی کلمه خوشایند آمد. احساس کردم با موجود خوبی طرف هستم. گر چه اصلا از آن خوبی های اسطوره ای نیست. مثلا وقتی دیدمش احساس کردم احتمالا دوست پسر داشتن را تجربه کرده. یعنی توی ذهنم آسمانی نبود. یا به نظرم آمد رذالت های اخلاقی ای دارد. اما از نوع شیرین آن. از آن هایی که دیدنشان توی کسی که دوستش داری می تواند گاهی حتی خوشایند باشد. اقلا در موارد دم دستی.
بیرون رفتنمان خیلی بهم خوش گذشت. فکر می کردم به او هم همین طور. وقتی برگشتم خوابیدم و خوابش را دیدم. خواب خیلی بدی بود. بیدار که شدم عینا برایش تعریف کردم. از کلماتی که خودش توی خوابم به کار برده بود و از رفتار آدم های خواب رنجید. بعد از من هم ناراحت شد و حس کرد رفتار آزارنده ای داشته ام یا اقلا آرامشش را به هم می زنم. به خاطر آن چیزی که هستم از من بدش آمد. ترجیح می داد چیز دیگری بودم، هرچند ناقص، ولی بدون بخش هایی که او دوست نداشت. شب همان روز خواست که با هم رابطه ای نداشته باشیم.
احساس می کنم تکه تکه شده ام.
|
+| نوشته شده توسط روزبه استیفایی در چهارشنبه
1388/06/25 | موضوع: پروژه |